شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

...............

چرا ما آدما بلد نیستیم از شادیامون بنویسیم،چرا وقتی نیست عجز و لابه می کنیم،زجه و مویه،اما وقتی هست ساکتیم.شاید،شاید واسه اینه که خیلی کوتاهه،شاید واسه اینه که بودنش اینقدر کم رنگه که بودن به شمار نمی یاد،شاید واسه اینه که این جور بودن به چشم نمیاد،شایدم واسه اینه که به بودنش،به موندنش اعتمادی نیست،شایدم اون از گفتنش خوشش نمیاد،شایدم می ترسیم ازش که حرف بزنیم دود شه و بره هوا،یا شاید واسه اینه که هیچکی و نداریم واسش بگیم.یا شاید واسه اینه که هیچکی چشم دیدن شادی اون یکی و نداره،شدیم یه مشت آدم حسودِ خودخواهِ مغرورِ ازخودراضیِ خودشیفتۀِ بد ذاتِ،ای بابا اصن ولش کن،کی به کیه.

نوشته شده توسط : صبور بانو
سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

.......................................

ایستاده ام در مقابل درب هزار توی تو،تا از راه برسی و کلید بچرخانی به قفل،من دفترچه ام را بردارم،بنشینم در مقابلت تو سکوت کنی چون همیشه و من از این سکوت چه ها که بخوانم و بنویسم در این دفتر به خاطر خاطره. از حال به بعد هر وقت خواستم با تو سخن بگویم نه از زنبق،نه از رُز،نه از باران خواهم گفت و نه هیچ استعاره به کار نخواهم بست.ساده چونان چوپان سادۀ دشت،از مرگ به دَرک گُل و از گِل به مرگ خواهم رسید،تو که نبودی خورشید پیرزنی بود و ماه دخترکی نشسته به شب های ماتم،خدای را بگو تا صدا و بوی باران را از شبان و روزان من دور کند به گاهی که تو نیستی . می خواهم دل را به ملامتی صریح و تلخ در سایه سار سکوتی خاموش میهمان کنم،چرا که در خموشی استعاره ها رخت بسته و شعر گوهری می شود ناب،بی هیچ تراشه ای از کلام گزاف.راستی تو را گفته بودم که در غیابت تصویرت را کنار دل نگاه می دارم چرا که نگذاشتی از صدایت به گندم، باران و آن نمی دانم کدام برسم.رخ از من پنهان کرده ای اما دل مَدار که تو را در هفت دریا به خواب می بینم هر شبی که آن شب را خوابی در پی باشد.سالیان پیش پدر می گفت:"دوست حرمت دارد،حریم حرمتش به جان نگاه می دار و آن را که این حرمت نداند از دست می دار". اما چه توان کرد که گاه آن دوست لعنتی دست می گذارد به فشردن کلیدهای روانت و تو نمی دانی، نیاموخته ای، عادت نکرده ای به جبران، ناچار تقلا می کنی و نفس می بُرانی در کوی فاصله ها و سکون بر می گزینی تا شاید رسیدن به مرز آرامش. اما تو ای مَرد در گوش یادت بماند دیگر بار اگر تو را قصد سفری بود چنین طولانی، دست مرا رها نکنی که بی تو تابم نیست،حالیا به کِشتی جان خوش نشستنی و رسیدنت میمون و پایدار.

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

..................................

رونوشت به مفرد مذکر غایب

می دانی، امروز، درست امروز یک ماه است که ...،می دانی دست خودت نیست،زن که باشی،حریص می شوی، حسود می شوی،به کم قانع نیستی،می خواهی به تمامی از آن تو باشد،می خواهی آن عطر مردانه تنها برای تو باشد، تنها تو ببویی،دیوانه ایی و تمام دیوانگی ها را از بَری، می خواهی شهرزادی باشی تک شهریار،می خواهی تمامی قصه ها را تنها گوش او نیوش باشد.می دانی زن که باشی باید صبور باشی،درد بکشی،مدارا کنی،بغض خفه ات کند و تو لبخند بر لب داشته باشی،باید بغض ها را خاک کنی.اما می دانی رفیق،زن که باشی گاهی دلت می خواهد دخترکی باشی عبوس و بهانه گیر،گریه کنی،فریاد بزنی و  هر چیزی  دَم دستت بود را پرت کنی،اشک بریزی بی بهانه،به هر بهانه،نگران نباشی که چشم هایت قرمز شده،سایه چشمت خراب شده، ریملت می ریزد،لکه اش به روی پیراهن او می ماند،رد اشک کرم پودرت را خراب می کند.ساده باشی،بی ادعا،می دانی محبوبم همیشه گریه یک زن از این نیست که چیزی دلش را شکسته،یا از حرفی یا کاری رنجیده،گاهی تنها برای این است که تو صدایش کنی،در آغوشش بگیری و او بی دفاع،دلش بلرزد،قلبش تند تر بزند،نفسش به شماره بیافتد،سرش را روی سینه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگیرد و بداند تنها یک مرد در این دنیا هست که کافی است پای او در میان باشد،کافی است تو بگویی و او بشنود که دوستش داری،لعنتی حالا که اینها را دانستی آغوشت را باز کن،بهشت یعنی این که تو دستتت را به سمت من دراز کنی،مرا به سمت خودت بکشی و در آغوشت نگه داری،بهشت اینجاست و می توان در این لحظه مُرد.

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

...............................

چه آوازی را زمزمه می کردی؟هان،یادم آمد،... ... ... ... ... ... ،آره همین بود،در خطی صاف،مستقیم و صاف،کوتاهترین فاصله ممکن بین دو نقطه،غلتیدن در آغوش دوست بعد از یک گردش تلخ و تند،زمزمه هایت در دست نسیم و نگاهت بلغزد بر بید مجنون. روزی که دست هم را بگیریم در می یابیم که باید رفت به یک جای دور، دنبال بهشت و آن وقت است که می فهمیم بهشت در هیچ کجای جغرافیا وجود ندارد،آن وقت دست هم را می گیریم درتاریخ، و تا دنیا دنیاست. دست در دست هم ایم و همه جا روشن می شود، پاهای خشکم قوی می شوند و دویدم و دویدم با پاهای نحیفم اما آن جا چراغی روشن شد ،یافتم یافتم، در زمین ام ،چشمه ناب طلایی از جای پای تو می جوشد،حرف های مبهم را خط زده ایی،خط خطی هایت لابه لای سطرهای من پیداست و پیدا دست توست که کاویده ای، کاویده ای تنم را، و پیدا لب توست که جسته ای لبم را و امروز لب های من بوسه می کارند بر چشم های دور تو.

نوشته شده توسط : صبور بانو
سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

.......................................................................

تو خونه تنهام،موبایلو بر می دارم،ساعت ۱۰  و نشون می ده،گرسنمه حال ندارم از جام پا شم یه چیزی بخورم ،با حوصله پیتزا درست کردم اما  بوش خورده بود زیر دماغم دیگه دوست نداشتم بخورمش ،حالت تهوع به خاطر بی خوابی شب قبل اذیت می کرد،سر درد لعنتی هم شروع شد،عجب سر دردی بود،با  ژلوفن کار درست نشد،نیم ساعت دراز کشیدم بعد یه ادویل برداشتم و با یه لیوان آب یخ هلش دادم پائین،  همین  جوری که داشتم پست وبلاگ هارو می خوندم، حس کردم لبم داغ شد،چه حال خوبی بود،اما دیدم این گرما داره می آد پایین تر و قلقلک می ده،محلش نذاشتم، رسید به چاهک گلو ،دست کشیدم ،دستمو آوردم جلو چشام  دیدم قرمزه ،اَه بازم این دماغ من بازی در آورد،پا شدم شستم، دوباره برگشتم تو تخت ،لپ تاپو گذاشتم رو پام،اما مگه خون این دماغ خیال واسادن داشت،یه دستم به دماغم بود با یه دست دیگه سَرمو فشار می دادم،،درد امونمو بریده بود،۳ تا کدوئین خوردم و یه پروفن، اما کو اثر،از شدت درد چشامو به هم فشار می دادم،نگاه کردم دیدم ساعت ۱2 شده، دیر وقت بود نمی شد به کسی زنگ زد،که اصولاَ هم آدم زنگ زدن به کسی نیستم وقتی حالم خوب نیست،اما تو،تو فرق می کنی شاید اگه صداتو می شنیدم همه چی درست می شد، ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،با شنیدن این صدا الاغ اولین چیزی بود که از ذهنم گذشت، نیم ساعت دیگه هم گذشت قربانی می خوند :" تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است،باران دیده ام ،همدم شبم،یار آنچنان است ،جان می لرزد که ای وای اگردلم دیگر برنگردد " ،حالم داشت بد و بدتر می شد اما ظاهرا کدئین ها داشت اثر می کرد،،یه هو یه حس خیلی خوب،یه خلسه ،یه حال بین خواب و بیداری،یه سالها و یه روزهایی رو از جلو چشام رد کرد،بعد یاد اون شبی افتادم که بارون می اومد،از پارک وی تا میدون قدس پیاده اومدم و صدای تو تمام مدت همرام بود،تمام مسیر پشت خطم بودی و حرف  می زدیم،اون شب چقدر سر حال بودی،چقدر دلم برات تنگ شده لعنتی،کمی آدم باش فقط کمی، نفرین به هر چی جاده،سفر و فاصله ست، باز بی اختیار دستم می ره طرف گوشی،دستگاه مشترک ...، لعنتی،کاش می دانستی چه اندازه دلم تنگ است،کاش می دانستی الان همین الان،دلم چقدر آغوش تو را می خواهد،کاش می دانستی لعنتی بازوان مردانه و قدرتمند تو را می خواهم،لعنتی کاش می دانستی الان از آن وقت هایی بود که باید سر من بر سینه تو باشد و نفست بپیچد میان تارهای مویم و موهایم را به بازی بگیری و شعری را زیر لب زمزمه کنی،دوباره آن فایل را گوش می دهم که در آن می گفتی: "شاید از یادت رفته باشد ،یک روزی توی همین دنیای لعنتی،چشم گذاشتم و تو رفتی پنهان شدی تا بیایم و پیدایت کنم و تو را در آغوش بگیرم و بگویم برای همیشه برای دل کوچکت می مانم و ..." ، و دوباره زمان تقسیم می شود به واحد های دو دقیقه ای و نمی دانم چند دو دقیقه گذشت تا من با آن همه درد و دلتنگی و حال خراب ،خوابم برد،بیا رفیق از دست بشد پایاب شکیبایی ! 

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

پاييز

ته سیگار

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود