امسال واروونه بود بخت و دگرگونه بود حال،
در لحظه ی شکفتن نوروز،
دل غنچه ی خزان زده ای بود از ملال!!!
امید که بر شما این چنین مباد؛
پایدار باشید و توانا،در پناه مهر،آرامشتان پر دوام.
چه خوش است حال مرغی که قفس شکسته باشد!
چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پريده باشد؛
پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند،
چه رها،چه بسته مرغی که پرش شکسته باشند!
نتوانی ديدن،
تو،خودت را به نگاهی که منت می بينم
اگرت سرو و چمان می گويند
اگرت آب روان می خوانند،
اگرت مهتاب رو
اگرت ...
اگرت ...
همه اين ها هستی
همه اين ها تو نيست!
(پدر امسال سومين سالی است که از آسمانها به من می نگری،کاش می ماندی و ...)
ترا افسون چشمانم زره برده است و می دانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمی دانی،نمی دانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم،باده ی مرد افکنی دارم