
در آن دم که یاس بر دیوار گلی تکیه زند
و بید در خاک مجنون آفتاب شود
و زمین بهار را سلام دهد
سبز،سبز تبریکتان می گویم
به وسعت زمین تا آبی آسمانها...
عصاره ی تمام وجودم را کاشته ام،
در گلدانی که خاکش مفهوم بودن من است!
و شاخ و برگش تفسیر هستی تا خورده ام،
در بن بست کوچه های تکرار؛
کولبار رنج هایم را به دستت خواهم سپرد.
برای فراموش کردن تنها لبخندت کافی است.
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام،کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر،نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم،این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود،گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

من در تاریکترین شبهای دل گسستگی
تنها دریچه ی ناگشوده ی روحم را یافتم
دریچه ای که صبحگاهان
به دیدار خورشیدم می برد
و شب هنگام به میهمانی ماه ...