طرحی ز قلبم کشیدند، طرحی به شکل کبوتر سرخورده و سر سپرده،پیوسته در حال پرپر
یک نیمۀ ماه، من
یک نیمۀ ماه، تو
وای از این شق القمر
که عشق را
در آسمان خاموش کرد.
اُفتاد
آنسان که برگ - آن اِتفاق زرد- می اُفتد.
اُفتاد
آنسان که مرگ - آن اِتفاق سرد- می اُفتد.
اما او سبز بود و گرم که اُفتاد...
و تنها ،من و خدا می دانیم که بودنت را کنون چه ضرورتی است.کاش بودی.

ندیدن دلیل بر نبودن نیست و آن چیزی که میبینیم تمام آنچه وجود دارد نیست! همانگونه که پذیرش واقعیتها و عمل کردن مطابق با آن دلیل بر وادادن نیست . حقیقتهای بسیاری وجود دارند که مفهوم کامل آنها را نمی توان دریافت . مگر آنکه آن را تجربه کرد . من و تو تجربه کردیم و حالا مفهوم آن را کامل درک می کنیم.
شاید فرصتهایی را از دست دادهایم که دیگر برنمیگردند، و هنوز فرصتهایی را از دست میدهیم که در آینده برنخواهند گشت و فکر میکنم که در آینده هم فرصتهایی را از دست خواهیم داد که دیگر بازیافتنی نیستند و این عادتی است که در تاریخ ماندگار شده است!و اما ما، هنوز هم مترصد فرصتیم. فرصتهایی برای از دست دادن!
در زندگی خیلی مهم است که مسایل را از چه زاویه و ارتفاعی نگاه کنیم.هر چه زمینیتر به مسایل نگاه کنیم، مشکلات و موانع بزرگتر و راهها دورتر و دستنایافتنیتر به نظر میرسد و هر چه از بالاتر به جهان نگاه کنیم، همه چیز کمکم کوچکتر و سهل الوصولتر مینماید.
حالا ما تصمیم گرفته ایم کمی بالاتر برویم. همین.
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست . گاه سکوت و گاهی نگاه و حالا رفتن.
ولی با این همه باز هم میگویم . دوستت دارم .ای آنکه همیشه میخواهی افکار تنهایی مرا بدانی.بدان.دوستت دارم.
لبخند میزنی، لبخند میزنم. پشت لبخندم پنهان میشوم.
تمام درونم نابود میشود و لبخند میزنم.
میدانم دیگر حرفهایم معجزه نمیکند... با کدام واژه بگویم؟
دلم تنگ میشود، دلم میگیرد... خستهتر از آنم که تقلا کنم...