من تو را مشغول می کردم ،دلا،
یاد آن افسانه کردی عاقبت...
به هوای تو گاهی من هوایی می شوم،هوای دلم ابری می شود.
دل که هوای تو را می کند ،چشمانم بارانی می شود و مِه پیکرم را در بر می گیرد.
دل که هوای تو را می کند ، من هوایی می شوم، ابری،بارانی و فرو رفته در مِه .
چگونه است که یادت چون خورشید در خاطرم می درخشد ؟!
سرگردانی ماه ، نگاه تو، آرامشی است که مرا؛ به کوچه پس کوچه های زاد بومم می کشاند . و با یاد نگاه توست که تلخی این خاک بی نام را تاب می آورم.
کلمه کم می آوردمت،
و زمان کلمه هایی که دلمه می بستند
و لحظه هایی که جز رفتن نمی شناختند،
سال ها گذشته است.
مشت مشت کلمه از آسمانم می بارد
و زمان در حسرت گذشتن یک ثانیه مانده است،
اما دیگر تو را ندارم.
چه تنهاست سنگ! چه داستان ها که از دل کوه می داند و شیشه طاقت ندارد ذره ای از آن را بشنود! و من به تنهایی ِ سنگ ایمان دارم هرچند گاهی ناباورانه سنگ می شوم و دست می شوم و پرتاب می شوم و می شکنم..! چه آرام من از من می شکنم....