در میان جاده سنگی بود
سنگی بود در میان جاده
سنگی بود
در میان جاده سنگی بود
نباید برم از یاد اتفاقی را
که در حیات چشمان چنین خسته ام افتاد
در میان جاده سنگی بود
سنگی بود در میان جاده
سنگی بود
در میان جاده سنگی بود

نگاهی را که گم کرده ام به من بازگردان ،تمام چشم ها پیشکش تو؛ گرمای دستی را که گم کرده ام به من بازگردان ، تمام خورشید یشکش تو؛ بهار رفته ام را به من بازگردان ، تمام اردیبهشت پیشکش تو ؛ خودت را آن گونه که شناخته بودم به من بازگردان، تمام من پیشکش تو. حال و روزم خرابتر از اونیه که بتونم افکارمو جمع و جور کنم. یه هو همه تاریخ ها قاطی می شه ، اولین روزی که دیدیش ، تولد هشتمین سال وبلاگت ،آخرین روز از اون سه ماهی که باید بگذره تا رسمی و قانونی هیچ تعلقی بهم نداشته باشین و ... . این قافله عمر عجب می گذرد.
می دونم که هیچ چیز توی زندگی، ابدی و دائمی نیست.میدونم که هر چیز و هر آدمی یه روز میاد و یه روز هم میره.می دونم همه این لحظه ها و روزها و شبهایی که می گذره، دیگه بر نمی گردن.چه با شادی بگذرن و چه با ناراحتی و اندوه...
شاید من زیادی غرق شدم توی گذشته م.شاید زیادی دارم حسرت می خورم.شاید الکی دارم انقدر خودم رو اذیت می کنم.شاید از دید دیگران من برای هیچی غمگینم.ولی خودم می دونم برای من هیچی نبوده.این ماجرایی که توی زندگی من اتفاق افتاد، سطح برجسته ای از زندگی من بود.شاید ظاهر قضیه ساده بود.ولی عمقش برای من خیلی زیاد بود.خیلی چیز یاد گرفتم و ...
ولی هنوز نتونستم خودم رو از اندوه تموم شدنش خلاص کنم.هنوز نتونستم خودم رو پیدا کنم.هنوزم توی خلوتم لحظه های غمگینی و بیقراری فراوونه.
سه ماه گذشت.ولی من هنوز به یه حالت مقاوم نرسیدم.شاید زیادی وا دادم.شاید زیادی دارم کشش میدم.دیگه دلم نمیخواد راجع به ناراحتی های این قضیه با کسی حرف بزنم همین طور که تا حالا نزدم.از شنیدن حرفهای تکراری خسته شدم.از شنیدن اینکه خودت خواستی اینجوری بشه و این تصمیمی بود که خودت گرفتی خسته شدم.
از شنیدن خیلی حرفهایی که فقط آزارم میدن خسته شدم.
هنوز یه لحظه هایی هست که فقط دلم میخواد اون باشه و فقط با اون باشم.هنوزم هستن لحظه هایی که با تمام سلولهای تنم میخوامش.شاید چون کاملا مسالمت آمیز این قضیه رو تموم کردیم من این حس و حال رو دارم و اگه مثل خیلی های دیگه با جنگ و دعوا تمومش می کردیم من الان اینجوری نبودم و انقدر خوبی توی ذهنم نبود و جلوی چشمم رژه نمی رفت...هنوزم دلم برای اون رابطه دوست داشتنی و اون ادم دوست داشتنی تنگه ...
دلم یه زندگی نرمال میخواد.دلم میخواد این بغضی که تقریبا همیشه توی گلومه، بره و آب بشه.دلم میخواد روزهام آروم باشه و شبهام راحت.دلم میخواد دیگه شبها این خوابهای لعنتی رو نبینم.خسته شدم.آخه دیدنشون مال یک شب و دوشب که نیست.تقریبا هر شب این خوابهای مسخره رو می بینم و صبحها گرفته و سگ اخلاقم...
خوشحالم که ظاهرم انقدر مقاومه.خوبه.اینجوری همه گول ظاهر آرومم رو میخورن و دیگه کسی دهنش رو باز نمی کنه تا با در و گوهرهایی که ازش بیرون میریزه بدتر کلافه م کنه.دردم به یه مرحله رسیده که دلم میخواد فقط برای خودم باشه و به هیچ کسی نگمش.
گذاشتم زمان بگذره.سه ماه گذشت.ولی واقعا نفهمیدم من از روی زمان گذشتم یا زمان از روی من گذشت...
هی دارم به خودم می قبولونم هجده مهریه روز معمولیه، مثل بقیه روزها.مثل دیروز، مثل یک ماه پیش، مثل فردا...ولی خودم میدونم که اینجوری نیست.میدونم که امروز همش به مرور لحظه های هجده مهرهشت سال گذشته می گذره.میدونم این کارها فایده نداره.ولی من واقعا توی یک لوپ گیر کردم.افتادم توی یه چرخه و هی میگردم.میخوام ازش بیام بیرون.ولی شاید راهش رو بلد نیستم.دلم یه دست میخواد که دراز بشه و من رو از توی اون لوپ بکشه بیرون.
هر چیزی یه روزی تموم میشه.دلیل نداره اگه هشت سال، این روز روز مهمی بود، تا آخر عمرم هم مهم باشه.من نمی تونم این روز رو از تقویم زندگیم پاک کنم.من فعلا زنده هستم و معلوم نیست چند تا هجده مهردیگه پیش روم دارم.پس بهتره باهاش کنار بیام و آروم آروم حلش کنم.ولی امروز اولین هجده مهریه که بعد از این چند سال تنهام.اولین هجده مهریه که بغضم و اشکهام از ناراحتی و اندوده میریزه.که شب قبلش خوابم نبرد.که کلافه م.که بدجوری احساس تنهایی می کنم.که حالم خیلی بده...
برای خودم آرزو می کنم که زودتر از این اندوه رها بشم و زندگیم نرمال و عادی بشه و شادی و خوشحالیم واقعی باشه، نه فقط برای حفظ ظاهر باشه...
هنوز نمیدونم هجدهم مهرو اتفاقی که توی هجده مهرهشتاد و و یک افتاد رو باید جز بهترین روزهای عمرم بدونم یا نه...؟

آیا قصه پاییز را تا به حال شنیده ای؟وقتی پاییز می شود ، ما آدم ها خوشمان می اید که روی برگ ها پا بگذاریم و صدای خش خش آن ها را بشنویم و لذت ببریم .
برگ ، روزی تمام زندگی درخت بوده است ؛ همه امیدش. همه شیره جانش را به برگ می داد تا سبز بماند و از او جدا نشود.
آب و باد و خاک، همه و همه به درخت کمک می کردند تا درخت زنده بماند و سر پا باشد.خلاصه ، همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید. درخت از برگ خسته شد و دیگر سبزی برگ برایش جذاب و زیبا نبود. برگ پیر شد و درخت دیگر نمی توانست سنگینی اش را تحمل کند . برگ هم این موضوع را فهمید و سعی کرد بارش را از روی درخت کم کند .
برگ پژمرد، افسرد، خشک شدو افتاد. و ما آدم ها ، افتادن برگ را نشانه زیبایی طبیعت گرفتیم و اسمش را گذاشتیم"برگریزان".
پاییز از راه می رسد و زمین پر از برگ هایی می شود که از اوج به زمین افتاده اند. درخت از آن ها دل کنده است باد آن ها را به هر طرف می اندازد. باران آن ها را خیس می کند و آفتاب می پوساندشان. ما آدم ها هم راضی هستیم از این که پا روی برگ ها می گذاریم و صدای شکسته شدنشان را می شنویم و لذت می بریم.
برگ هنوز هم عاشق درخت است اما دیگر زمستان دارد از راه می رسدو بعد از آن هم وقت دوباره جوانه زدن درخت است. به همبن خاطر است که برگ می پوسد و قوت خاک می شود،تا درخت منتظر برگهای جدیدش باشد.
پاییز زندگی ما ادم ها هم دقیقا تکرار قصه درخت است . وقتی زندگی مان از اوج به فرود می رسد ، همه وابستگی هایمان یادمان می رود.
این ها را گفتم ، تا تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بدانی درخت از برگ هایش خسته شده است ، رسیدن پاییز، تنها یک بهانه است.