پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩

نه تقدیر می خواهد نه خدا، به دنیا می آیم
لباس می پوشم، به خیابان می روم، رو به روی جهان می ایستم
درست رو به روی جهان، چشم در چشمش!

تمام این 29سال زندگی ام یک طرف...
این یکسال هم یک طرف...
زندگی من شده ...
توی این شیب ...

 

امروز اون سال ها دنیا آمدم. اما امروز هر روز می میرم؟؟؟!!!

امروز اون سال ها هم پدر بود هم مادر، امروز اما پدر ... ؟؟؟

امروز اون سال ها پاک بودم و زلال،امروز ؟؟؟

امروز اون سال ها صدای بودنم گریستن بود. امروز هم همچنان می گریم...

اتفاقی نیافتاده،تنها دردهایش را مادرم کشید و من دنیا آمدم

اکنون نه بزرگم و نه کوچک،تنها موهای سفیدم با سرعتی روز افزون اضافه می شوند

و در زیر چشمانم چروکی خود نمایی میکند و طعم زندگی هر روز تلخ تر از روز پیش.

 

حالا که 30 ساله شدم، بیشتر میفهمم آدم بزرگها چقدر مزخرفن!

 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

کلاً آدم کم حرفی نیستم و خیلی راحت ارتباط برقرار می کنم و گاهی هم این دوستی های اتفاقی رو هم خوب نگه می دارم، و علاوه بر این شنونده خوبی هم هستم و معتقدم خدا تو پیشونی هر کسی چند خط کشیده واسۀ تعیین سرنوشتش،اما یکی از خط هایی که برای من کشیده مربوط می شه به دیگران،هر کی به من می رسه اول از همه گوشِ مفت من رو پیدا می کنه،خوب تا اینجا هم اشکال نداره،به هر حال هر کسی باید روابطی متقابل با بقیه داشته باشه،اما امان از وقتی که یه سری آدم مهمانت باشن،که با سلیقت جور در نمیان و تو گروه خونیت هم نیستن و همشون همزمان با هم حرف بزنن و بخوان بهشون توجه کنی،و همه هم ولوم صداشون بالا باشه، این می شه که همش سر درد داری و حالت تهوع،مخصوصاً که عادت به شلوغی نداری و مضاف بر همه اینا هر چی سعی می کنی ازشون دور شی و بری ،یکی دو صفحه کتاب بخونی،چیزی بنویسی یا تو نت واسه خودت پرسه بزنی ،مگه میشه و صداشون مثل پتک می کوبه تو سرت،خدایا به تو پناه می برم از دست این مهمان های پر سر و صدای زورکی.

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩

آدرس عوض می کنی واسه این که اونایی که نباید،نتونن بخوننت اما بعد یه مدت می بینی بازم علنی شدی،

مجبور می شی شبی مثل دیشب بشینی کل آرشیو و بگردی و بعضی پست ها رو پاک کنی، و عذابش اینه

که بعضی از این پست ها رو خیلی هم دوست داری و حس یا لحظه خاصی رو برات زنده می کنن،اما گاهی

مجبوری خونده نشی، رنج این پاک کردن کم  نیست،قلبم داره تیر می کشه ولی بعضی حرفا نباید باقی بمونه

 ،نه نباید بمونه.

 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

 

 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩

بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم!

این چه گفتن های بی اشاره نیز روزی تمام خواهد شد!

هی بوته ی لرزانِ راه نشین،غصه چه را می خوری؟

کاروان ها در راه است!

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

باران نارنجی

پاييز

ته سیگار

خود ......ارضایی

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زاویه

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

سلام غریبه

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود