فرهاد دل شکسته، چنگش زهم گسسته...
بر سنگ نقش شیرین ،تنها غمین نشسته...
از درد جانگزایش ،هیهات اگر نشانی...
مانده ست در سرایی ، فرهاد خاموشی را...
بیگانگی ست با تو ،دستت چکامه خیز است....
نامت حماسه انگیز ،برخیز....
شیرین نمرده فرهاد ،نیرنگ بود و تزویر... نمرده
زان تاج سخرهء پست ،عشقت بلند بادا...
شیرین در انتظار است، با کاروانی از شور...
در سخت راه بیستون ،آید تو را به دیدار...
فرهاد دل قوی دار ، فرهاد مردم از رنج...
نتوانست که دیدن ،اینسان غمین و خاموش...
مفتون وسرد و مدهوش ، فرهاد رفتی از یاد...
زین روزگار فریاد ،نقشت هنوز بر راه...
بیرنگ، خمیده چون ماه ، بازای...
فرهاد تیشه بردار ، افسانه ناتمام است...
با خون خویش بنگار ،زین شکوه های خونبار...
چاقوی کُندِ کهنسال ! زیر باران این همه پَر رَد گلوی چند پرنده را پنهان خواهی کرد!؟
تا ابد که نمی توانی تمام کبوتران آن همه پاییز را دست آموز دانه و دلهره کنی!
به آشپزخانه ات برگرد،هنوز چیزهای بسیاری هست ... به تساوی تقسیم نکرده اند!
شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند
تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون آزاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو
تو شیرین می کنی سنگی چو عکسی بردلت افتاد
چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
به جانم کندمت آن سان که مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت این را تو کوه کندی و من دل را
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
و با هر خداحافظی
یاد میگیری