از اینجا گوش بدین ...
Once upon a time there was a tavern And dreamed of all the great things we would do
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days.................
هنوز در وسوسه بودن یا نبودنت اسیرم . گاه احساس نیازت سلولهای تنم را به تنهایی مخموری که دارند ، تمسخر می کند ، هر چند فقط لحظه ای کوتاه ! و گاه آنچنان از نبودنت شادم و آنچنان بی نیازی ات را احساس می کنم که جشن و یایکوبی تک تک سلولهایم بی خوابم می کند ، هر چند لحظاتی طولانی ! چه خوش گفت او که مساله را، بودن یا نبودن دانست !من می ترسم . اقرار می کنم که می ترسم . هم از بودنت و هم از نبودنت ! و با شرمساری اقرار می کنم که از بودنت بیشتر!!!