شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩

مردمک چشمم دودو ... می زند، ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟ و هراسان شبیه ثانیه ها ؟

سنگین مثل دقیقه ها وساعتها را...

راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟

من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام

خودم را به خواب نبودنت  می زنم

چشمهایم چقدر چرت می زنند

...

میان لالائی حقیقت

...

کجای این نبودنها

به بودنم می خندی؟؟؟ 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩

من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده،من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها. من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم،قرمز، زرد، نارنجی، برای خودم آرایش می کنم و گاهی غلیظ، می رقصم،گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد ، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،مسافرت میروم حتی تنهای تنها.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم...من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.زن یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم میکنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به آنکه دوست دارد واو را مى خواهد،زن یک موجود آزاد است.اما به هرزه  نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!زن یک موجود مستقل است.نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزانش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.زن کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بساید و عصر ها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کند و شب ها ساکت روی تخت بخوابد تا برایش تصمیم بگیرند که از کجا باید شروع شود،بی آنکه میلی در وجودش موج زند.زن این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! در خانه زن کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد! زن یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.زن تا جایی که بخواهد تحصیل     می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛آرى من یک زنم یک آزاده که آزاد متولد شدم. من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده... نه یک بستر نرم برای شهوترانی، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی. من سعی     می کنم آنگونه که می اندیشم باشم، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات ناهنجار،باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.آری؛ زن عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام   می خواهد و احترام می کند. من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.

 

پ.ن: ممکنه قبلا خونده باشیمش اما گاهی یه یادآوری کوچیک ...

 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩

هستی از تو می نوشم.

گردش جریان خون در پیکرزنده،

پیکرمی جنبد،جریان می جوشد،می جوشد و می جنبد،

وفضای خالی نبونت را می پیچاند درحریرِآبی

بی توحباب پیکرم راپرخواهد کرد،

قطره های زلال اشکم روی نیمکت خا لی یخ می بندند.

هستی،هستی وعشق ازعشق می نوشد

جریان می گردد وکوه برفی می درخشد

درآبیِ بعد از هرطوفان بی خبریِ از تو.

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩

کسی پرسید: تو چگونه آدمی هستی؟

گفتم: ملتی در من  سکوت کرده

گاهی چیزی می گوید

 می گرید

 می سوزد

 می سازد

 می خواهد

 می داند

 می شکند

                   و می میرد در خویشتن خویش !!!

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

سکوت یه هدیه ی الهیه که خیلیا تا حد زیادی ازش محرومن،اگر هم بخوان بهش برسن با کمک رادیو و تلویزیون و در یه چشم بهم زدن از دستش می دن.انسان امروز از سکوت و لذت بردن از اون عاجز شده!علی رغم این که سکوت در ادبیات اجتماعی ما عموما بار منفی داره اما نمی شه منکر شد که در سکوت یه فضای امن هست برای بازنگری و بازخونی افکار و کنترل رفتار.سکوت ها با هم تفاوت داره،گاهی انتخابی، گاهی اجباری و گاهی از سر رمز آلودگی،گاهی پر نگفتنی ها و گاهی پر گفتنی هاس و گاهی ریشه در پریشونی ها و ناهنجاری ها داره،که بعضیا ازش به حرف نزدن تعبیر می کنن،اما این حرف نزدن و به رفتارهای عاطفی دیگرون پاسخ ندادن کم از بیماری نیست.سکوت نوعی علامت انتخابی برای نگفتنه،و می تونه مبنی بر این باشه که شخص به متعادل شدن احتیاج داره،سکوت یک رفتار ناهنجار نیست تنها یه انتخابه فردیه برای پوشش دادن اون نگفتنی ها،گاهی اونقدر سکوت ما رو در بر می گیره که دوست داریم وارد عالم رویا و لذت بردن از خیالبافی ها بشیم،این لحظات دقیقا لحظاتیه که ما خودمون رو می سازیم و به روح و روانمون آرامش می دیم،اما بعضیا هستن که به راحتی نمی تونن سکوتمونو تحمل کنن و یا دچار افسردگی،استرس و یا هراس می شن.اما یادمون باشه که اشخاص با هم فرق دارن و طبیعتن عمل ها و عکس العملاشونم با هم فرق داره،اما یادمون بمونه در نهایت این حق ماست که سکوت کنیم و طبیعت ما در پایان روز به سکوت نیاز داره و با پناه بردن به سکوت تنش ها و فشارهاشو خالی می کنه،برای من یکی که این جوریه.

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

باران نارنجی

پاييز

ته سیگار

خود ......ارضایی

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زاویه

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

سلام غریبه

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود