دلم می خواست در عصر ِدیگری دوستت می داشتم در عصری مهربان تر و شاعرانه تر ،عصری که، عطر کتاب، عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد .دلم می خواست در روزگار شارل آیزنهاور،ژولیت گریکو ،ویرجینیا ولف، پل الوار، پابلو نرودا، الکساند پوپ، چاپلین و ... ، معشوقم بودی. دلم می خواست شبی با تو در فلورانس شام می خوردم آن جا که تندیس های میکل آنژ هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند،دلم می خواست تو را در عصر شمع دوست می داشتم در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی و نامه های نوشته شده با پَر و پیراهن های تافته ی رنگارنگ،نه در عصر دیسکو ،ماشین های فراری و شلوارهای جین ،دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم ،عصری که در آن گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند،عصری که از آن نقاشان بود،از ان موسیقی دانان ، عاشقان ،شاعران ،کودکان ،و دیوانگان ، دلم می خواست تو با من بودی در عصری که بَر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود ،ولی افسوس ،ما دیر رسیدیم ،ما گل ِعشق را جستجو می کنیم ،در عصری که با عشق بیگانه است.
آن چه به روزگار عشرت می جستم به روز عسرت یافتم
چه دیر یافتمت ای رفیق کهن،به ساعتی که ایستاده عقربه اش
از اضطراب قلب تو تا خون قلب من
به شوق دیدارت شط شراب می پیمایم و فاصلۀ صد سال خواب را
باید بگذرد زمانی تا بدانی چه اعتراف کرد دلم با تو
افق سراسر دود است و آسمان آتش
گفتم قصۀ خود را و گذشتم،در انتظارم شاید بشنوی
هنگامی که فنجان چای به لب می بری در سکوت ممتد
و ورق می زنی و بر می گردی به صفحه ای سفید
تا بدانی دلم چه اعتراف کرد با تو،شاید بشنوی دلم چه اعتراف کرد با تو
به سقف جنگل سبز چشمانم می نگری،
ستارگان درخیسی چشمانم می دوند
بی اشک چشمان من ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را به سویم می گشایی،گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی،رشته مرز می لرزد
می نگری و رسایی چهره ات حیرانم می کند