آه،کاش می دانستم چه سری در این "تو می آیی" هست، که چُنین شیدایم می کند، چقدرامید ، هیجان،شور،عشق،بی تابی،طپش و دلتنگی در آن موج می زند. آدم امیدوار می شود،جان می گیرد، حیات پیدا می کند ،همه چیز رنگ می گیرد، زیبا می شود،زمزمه ها معنی پیدا می کند ،دل از خمودگی رها می شود و می تپد،امواج بیکران سر بر می آورند و در دیواره های دل خود را گم می کنند.
در این مذبح تیره همه چیز پاره پاره است،مهربانیم،اندیشه ام،احساسم،نگاهم،ایمانم،و از همه پاره پاره تر دلم.
آه،کاش می دانستم چه سری در این "تو می آیی" هست،که چُنین تو را می آشوبد،چه بی رحمانه بر همه چیز می تازی و همه را به هیچ می گیری و از دست و دل مهربانت می ستانی ،به مسلخ گاه می بری، و به دستان جلاد می سپاری.
کجایی تا ببینی
که من برای خریدن پاره ای از رویای زلال تو
خواب های شبانه ام را فروخته ام
کجایی تا ببینی
در سوگ آرزوهایم چندین بار جامه سیاه بر تن کرده ام
و
چندین مجلس ترحیم خاطره به پا کرده ام
در حسرت عبور تو چندین آیینه شکستم
تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند
اشک هایم را دلداری می دهم و می گویم
باران که دلیل نمی خواهد
امروز یا فردا چه فرق می کند
اگر قرار به باریدن باشد
بیا به رسم دل های شکسته
برایم از دریا و باران بگو
نوشتن،کویر و سراب را خود خوب می دانم ...
از درد دوریت اشک می ریزم
از شوق دیدنت اشک می ریزم
تو همیشه چشم هایم را می شویی
تا من جور دیگری ببینم
در نِی نِی چشمانم نیزاری است ،
همین که چشم ببندم باد در میان نِی ها می پیچد
و نای تو پُر نغمه میشود
دل نگران مباش
همین که چشم ببندم ، نِی ها را نار می سوزاند ونِی لَبَک ِ تو پُر نوا می شود
نگران دل مباش
نِی نِی چشمانم نینوایی است که در آن نای و نَفَسم سوخته است
نگران مباش
گرم شو ، گرم شو