.......................................
ایستاده ام در مقابل درب هزار توی تو،تا از راه برسی و کلید بچرخانی به قفل،من دفترچه ام را بردارم،بنشینم در مقابلت تو سکوت کنی چون همیشه و من از این سکوت چه ها که بخوانم و بنویسم در این دفتر به خاطر خاطره. از حال به بعد هر وقت خواستم با تو سخن بگویم نه از زنبق،نه از رُز،نه از باران خواهم گفت و نه هیچ استعاره به کار نخواهم بست.ساده چونان چوپان سادۀ دشت،از مرگ به دَرک گُل و از گِل به مرگ خواهم رسید،تو که نبودی خورشید پیرزنی بود و ماه دخترکی نشسته به شب های ماتم،خدای را بگو تا صدا و بوی باران را از شبان و روزان من دور کند به گاهی که تو نیستی . می خواهم دل را به ملامتی صریح و تلخ در سایه سار سکوتی خاموش میهمان کنم،چرا که در خموشی استعاره ها رخت بسته و شعر گوهری می شود ناب،بی هیچ تراشه ای از کلام گزاف.راستی تو را گفته بودم که در غیابت تصویرت را کنار دل نگاه می دارم چرا که نگذاشتی از صدایت به گندم، باران و آن نمی دانم کدام برسم.رخ از من پنهان کرده ای اما دل مَدار که تو را در هفت دریا به خواب می بینم هر شبی که آن شب را خوابی در پی باشد.سالیان پیش پدر می گفت:"دوست حرمت دارد،حریم حرمتش به جان نگاه می دار و آن را که این حرمت نداند از دست می دار". اما چه توان کرد که گاه آن دوست لعنتی دست می گذارد به فشردن کلیدهای روانت و تو نمی دانی، نیاموخته ای، عادت نکرده ای به جبران، ناچار تقلا می کنی و نفس می بُرانی در کوی فاصله ها و سکون بر می گزینی تا شاید رسیدن به مرز آرامش. اما تو ای مَرد در گوش یادت بماند دیگر بار اگر تو را قصد سفری بود چنین طولانی، دست مرا رها نکنی که بی تو تابم نیست،حالیا به کِشتی جان خوش نشستنی و رسیدنت میمون و پایدار.
..................................
رونوشت به مفرد مذکر غایب
می دانی، امروز، درست امروز یک ماه است که ...،می دانی دست خودت نیست،زن که باشی،حریص می شوی، حسود می شوی،به کم قانع نیستی،می خواهی به تمامی از آن تو باشد،می خواهی آن عطر مردانه تنها برای تو باشد، تنها تو ببویی،دیوانه ایی و تمام دیوانگی ها را از بَری، می خواهی شهرزادی باشی تک شهریار،می خواهی تمامی قصه ها را تنها گوش او نیوش باشد.می دانی زن که باشی باید صبور باشی،درد بکشی،مدارا کنی،بغض خفه ات کند و تو لبخند بر لب داشته باشی،باید بغض ها را خاک کنی.اما می دانی رفیق،زن که باشی گاهی دلت می خواهد دخترکی باشی عبوس و بهانه گیر،گریه کنی،فریاد بزنی و هر چیزی دَم دستت بود را پرت کنی،اشک بریزی بی بهانه،به هر بهانه،نگران نباشی که چشم هایت قرمز شده،سایه چشمت خراب شده، ریملت می ریزد،لکه اش به روی پیراهن او می ماند،رد اشک کرم پودرت را خراب می کند.ساده باشی،بی ادعا،می دانی محبوبم همیشه گریه یک زن از این نیست که چیزی دلش را شکسته،یا از حرفی یا کاری رنجیده،گاهی تنها برای این است که تو صدایش کنی،در آغوشش بگیری و او بی دفاع،دلش بلرزد،قلبش تند تر بزند،نفسش به شماره بیافتد،سرش را روی سینه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگیرد و بداند تنها یک مرد در این دنیا هست که کافی است پای او در میان باشد،کافی است تو بگویی و او بشنود که دوستش داری،لعنتی حالا که اینها را دانستی آغوشت را باز کن،بهشت یعنی این که تو دستتت را به سمت من دراز کنی،مرا به سمت خودت بکشی و در آغوشت نگه داری،بهشت اینجاست و می توان در این لحظه مُرد.
...............................
چه آوازی را زمزمه می کردی؟هان،یادم آمد،... ... ... ... ... ... ،آره همین بود،در خطی صاف،مستقیم و صاف،کوتاهترین فاصله ممکن بین دو نقطه،غلتیدن در آغوش دوست بعد از یک گردش تلخ و تند،زمزمه هایت در دست نسیم و نگاهت بلغزد بر بید مجنون. روزی که دست هم را بگیریم در می یابیم که باید رفت به یک جای دور، دنبال بهشت و آن وقت است که می فهمیم بهشت در هیچ کجای جغرافیا وجود ندارد،آن وقت دست هم را می گیریم درتاریخ، و تا دنیا دنیاست. دست در دست هم ایم و همه جا روشن می شود، پاهای خشکم قوی می شوند و دویدم و دویدم با پاهای نحیفم اما آن جا چراغی روشن شد ،یافتم یافتم، در زمین ام ،چشمه ناب طلایی از جای پای تو می جوشد،حرف های مبهم را خط زده ایی،خط خطی هایت لابه لای سطرهای من پیداست و پیدا دست توست که کاویده ای، کاویده ای تنم را، و پیدا لب توست که جسته ای لبم را و امروز لب های من بوسه می کارند بر چشم های دور تو.