...........
در زندگی پنهان من جاری هستی
حتی بردن نامی از تو جرم است،جرمی سنگین با مجازاتی سنگینتر
درون من انباشته شدی و نمی گذارم ذره ای از تو به بیرون راه یابد
توان نگاه داشتنت را نمی دانم تا کجا تاب می آورم
می ترسم،وحشت دارم از روزی که آتشفشان شوی و همه چیز را به آتش بکشانم
برای تبلور این احساس واژه ای نمی یابم،واژه ها ناتوان تر از آنند که سکوت بشکنند
در من رسوب کرده ای و با رسوب تو جان می گیرم
به قداست قلم سوگند اگر واژه ی یافتم که به تمامی تو را بنگارد
مُهر سکوت بر خواهم شکست
...............
انسانی هستم فراتر از آن چه کنونم و فرو تر از آن چه می بایست باشم،
آمیزه ای از تضادها در قالبی یکپارچه با دنیایی از کاستی ها،
و دیوار ها از هر سو حریم محاصره را تنگ تر می کنند
و من در کشاکش غرورآفرین انسان بودن و دردآلودگی حیوان زیستن متلاشی می شوم
اکنون بر درگاه انسان و قلم،بی کوبه ،در آهنین احساس می کوبم
با مشتی گره کرده باید بر در کوفت،باید سر کوفت،اما به چه بهانه؟
آسمان ،سراسر ابرهایی است تیره،گل ها ،در طغیانِ توفان پرپر
انسان در مصاف انسان بی هیچ دلیل،ناشناخته
سر در گریبان به امید مرگی تنها
اینک انسان،آه انسان، تفو بر ذاتت حیوان
......................
روزی که رفتیم اون خونه رو خوب یادمه،بهمن ۷۸ . اتاق من کوچیک بود اما دنج ته خونه بود و سر و صداها کمتر می رسید.از همه مهمتر کمد دیواریش بود،یه کمد خیلی گود و عالی درست.همون چیزی بود که من می خواستم توی کمد چراغ داشت. نصف کمد و اندازه گیری کردن و طبقه بندی شد برای لباس های تا کردنی و درست جلوی در کمد از داخل یه میله نصب شد برای لباس هایی که قرار بود آویزون بشن.عالی شد در کمد رو که باز می کردی معلوم نبود اون پشت چه خبره ،اون تو یه میز خیلی کوچیک داشتم و یه دفتر.اون کمد چندین سال شد غار تنهایی من و درست از همون موقع بود که شروع کردم از آدما فاصله گرفتن . اول یه خودکار سبز برداشتم و یکی یکی دورشون خط کشیدم،اما رنگ سبز مانع نشد نیان این طرف خط،یه خودکار مشکی برداشتم و مرزها رو پر رنگ تر کردم،اما آدما خیلیاشون رنگ ها رو بلد نبودن،چراغ راهنمایی رو نمی شناختن و همین شد که من یه خودکار قرمز برداشتم و به جای این که دور اون آدما خط بکشم،روشون خط کشیدم.کمکم آدمای اطرافم تموم شدن و من راحت تر نفس می کشیدم،نه زنگ،نه اس ام اس،نه میای بریم یه دور بزنیم و علاوه بر همه ی اینا یه کمی گوشم هم داشت از شنیدن یه سری حرفا استراحت می کرد.روی نوک پا ایستاده بودم،قدم بلندتر شده بود و بهتر می دیدم. خودکار به دست حواسم بود اگه کسی خواست سرک بکشه روش خط بکشم و حذفش کنم.اما امروز نشستم و دیدم این همه حالم خرابه و هیچکس نیست که بشه بهش گفت،که اصولا هم آدمی نیستم که به کسی بگم هی فلانی اوضا خیلی بی ریخته دو دقیقه وقت داری بشینیم یه دلی خالی کنیم. راستش می دونی چیه رفیق اوضاع خیلی خراب تر از این حرفاس، منم خسته تر از اونم که تقلا کنم. پس حالا که ابنجام بذار خودم باشم،فارغ از هر چی هست و نیست،بنویسم و بنویسم و بنویسم .تو هم انگشت قضاوتتو نکش به روحم،بذا منم خودکار قرمزم و یکمی دورتر نگه دارم، شاید کمی ... بی خیال ... اصلا واسه کی مهمه که تو الان چقدر خسته ای ... داغونی ... به هم ریخته ای... هان واسه کی ؟!
...............
چرا ما آدما بلد نیستیم از شادیامون بنویسیم،چرا وقتی نیست عجز و لابه می کنیم،زجه و مویه،اما وقتی هست ساکتیم.شاید،شاید واسه اینه که خیلی کوتاهه،شاید واسه اینه که بودنش اینقدر کم رنگه که بودن به شمار نمی یاد،شاید واسه اینه که این جور بودن به چشم نمیاد،شایدم واسه اینه که به بودنش،به موندنش اعتمادی نیست،شایدم اون از گفتنش خوشش نمیاد،شایدم می ترسیم ازش که حرف بزنیم دود شه و بره هوا،یا شاید واسه اینه که هیچکی و نداریم واسش بگیم.یا شاید واسه اینه که هیچکی چشم دیدن شادی اون یکی و نداره،شدیم یه مشت آدم حسودِ خودخواهِ مغرورِ ازخودراضیِ خودشیفتۀِ بد ذاتِ،ای بابا اصن ولش کن،کی به کیه.