از همه کمتر احوالمو می پرسه ... در واقع اصلن نمی پرسه... مثِ بقیه زنگ نمی زنه بگه چی کار داری یا امروز وقتم آزادِ ... مثِ بقیه نمی گه امروز کارم از کِی تا کِیه ... خودم وقتی دلتنگشم زنگ می زنم ،تازه اونم اگه جواب بده، این جور وقتا یه پکیج آرام سازی دارم مثِ این ] آدم ها آدم های خودشونن ... اونا حق دارن برن پی کارشون ... زنده گی ِ دیگه ... [ شک می کنم اصلن چیزی یادشه یا نه، مگه آدم چن تا از این آدما می تونه تو زندگی پیدا کنه؟ کم و بیش با اینا آروم می شم و با صدای صاف و صوف و دونقطه دی، سعی می کنم بی گِله ،از خودم می فرستم بیرون و از در و دیوار باهاش حرف می زنم .اصلن مگه چن تا آدم می تونی پیدا کنی که کلی تفاوت معنایی داشته باشه کلامش وقتی می گه بلی با وقتی می گه بله، مگه چن تا آدم پیدا می شه که کل حال و روزش رو بتونی از بله و بلی گفتنش بفهمی. اما وقتی از گزینۀ جانم استفاده می کنه یه نفس عمیق می کشم که حالش خوبه، از این نفسا که شبیه بغض و خوشحالی و آرومی و اطمینانه و یادم می ره که روز بعد نه اوون سراغمو می گیره نه من می تونم به سادگی پیداش کنم، دلم می خواست تو خلوتش شریک می شدم و تو تنهاییش تا اون اوجی که می ره و هیچکی رو راه نمی ده همراهیش می کردم، دلم می خواس بدونم تا کجا می ره، از کدوم رنگ واسه ایده ال هاش استفاده می کنه ،مدینۀ فاضلشو با چه ترکیبی می سازه ،این حال و روزِ منه و زمان در این درگیری مداوم به کندی سپری می شه و هر چی بیشتر به جدا کردنش از خودت فکر می کنی هرچی بیشتر می خوای رهاش کنی ،رها بشی ، بیشتر وابسته می شی، اصلن مگه چن تا از این آدما می تونی پیدا کنی؟؟؟ ها، چن تا ؟؟؟ نه چن تا ؟؟؟
ضربه می زنی، ترکۀ دستانت را می شنوم
به نبض سر انگشتانت دل خوشم
زخم می زنی، نشئه می شوم
رنگ لب هایت را می شنوم
به صدای سرخ گریه هایم سر خوشی
عاشق می شوم ...
می روی
به قدرت غرور قدم هایت تمنا می کنم
می روی
اوج ظهر سایه ات را باورم نیست
می روی
اشک هایم را آرام می شنوی
و می روی سر مست
دست را دستمالی می پنداری
پیر می شوم
تو می روی
و من هنوز در پی آنم که ...