رو برگرداندم از دخترکی که خرید دسته گل رزی را التماس می کرد،گذشت روزگاری که سودای دسته ای گل سرخ شیدایم می کرد،گذشت ایامی که گل سرخ عاشقترم می کرد.حالا دیگر ... من و گل سرخ؟ دیگر کسی به انتظار ننشسته تا ... اما ... چند قدم که جلوتر می روم قلبم فشرده می شود، اشک های حلقه زده در چشم دخترک تمام تنم را می لرزاند.این منم که با این همه قساوت دلی کوچک را این چنین خرد می کنم؟ این منم که با این همه سنگدلی اشک به چشمان کودکی ... ؟همه این ها به کنار عصر امروز قرار است تو بیایی. بازمی گردم و صدایش می زنم،دختر جان.
شتابان به سویم می دود و می گوید فقط ... تومان،پولش را به او می دهم ،گل ها را می گیرم ومی روم. دنبالم می دود ،خانم،خانم بقیه اش،مال خودت دختر جان،دخترک می گوید:حتماً خوشش می آید خانم، با چشمانی خندان می پرسد:دوستش داری،می خندم ، او هم تو را دوست دارد ؟و زهرخند من پاسخ اوست.
قصد رفتن می کنم که پسرک دسته فال حافظش را جلویم می گیرد ، خاله یه فال بخر،نیت می کنم و یکی بر می دارم و می خوانم " باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ___ بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش، ای دل اند بند زلفش از پریشانی منال ___ مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش "،دیگر معلوم شد که نمی آیی، اما نه این بار نیمه ی پر لیوان را ... ،تا خانه پیاده می روم،به خانه که می رسم دسته ی گلها را باز می کنم و آن طور که دلم می خواهد گل ها را به هم می پیچم و در گلدان می گذارم تا بعد از ظهر و منتظرم که بیایی، رنگ گل ها و طراوتشان عاشق ترم می کند و من منتظرم تا تو ...
نه تماسی و نه خبری ...
صبح از خواب بیدار می شوم، فردای آن روز که نیامدی، پیاده می روم و می روم تا نزدیکی های باغ فردوس و پسرک را دوباره می بینم ، می خندد و می گوید خاله یه فال بخر ،پول فال را به او می دهم و می روم،می گوید : خاله فالترو بر نمی داری ، می گویم نمی خواهم،خاله یک بار خر دلش می شود ، با حیرت نگاهم می کند،حوصله ندارم. به خانه بر می گردم خسته ... و سرگردان و ... چشمم که به گل ها می افتد به هم می ریزم، از ذهنم می گذرد چه همه آماده بودم و منتظر تا ... دسته گل را با حرص حواله زباله دان می کنم .
پ.ن: به قول خودش : " این نوشته مخاطب خاص دارد ". شاید همانست که ...
تکه های شکستۀ نداشتنت روز به روز بیشتر می شکند،
و لمس از دست دادنت هر روز بیشتر من را می آزارد.
فاصلۀ من با تو به پاداش کدامین خدمت هر روز بیشتر می شود؟
و من به جرم کدامین حسرت هر روز بیشتر باید در انتظار بمانم؟
باورم در میان آیینه خیالی که تو آن را شکستی ترک خورد و به هیچ رسید!
چه تلخ است باور خشک شدن سپیدار!
چه تلخ است داشتنت را در بی باوری دیدن!
من باور بودنت را می خواهم،در نگاهم چشم بدوز،
و باور ده که هستی،باور ده که هستی،هستی؟
دلم نوشتن می خواد اما توان ندارم،جمله ها خیلی سریع از ذهنم می پره،خیلی حرفا واسه گفتن دارم،نه!شاید دیگه حرفی نداشته باشم.آخه هر چی از تو در من وجود داشت داره زیر داس تردید درو میشه،مرموز می نویسم؟ آره،آرامشمو از دست دادم،آخه آدم وقتی می بینه بهترین ... ، ... ، ... ، داره بازی می کنه،می شکنه،مثه ریزش درختای کوچه باغ زیر ارۀ نجار. خستم ،خیلی خستم،انتظار دمار از روزگارم درآورده، نمی ددنم این دیگه چه مرضیهِ،آرووم نمی گیرم،قرار ندارم،می خوام فرار کنم،برم،قرارم در رفتنه و آرامشم دررسیدن،این دیگه چه بازیه که داری با من می کنی ،مگه من چقدر طاقت دارم،تو فکر می کنی چقدر؟بسه دیگه ظهور کن ،ظهور کم و به این تراژدی پایان بده.