شبی مثل گلهای خوابیده خستگیام را به خاک خواهم داد
و هجرت خاموش مرا ستارهها به پروانه هایی که سحرگاه برای نوازش تن سردم میآیند
خواهند گفت من با تمام دغدغه ها و دلبستگی هایم
به سرزمینی دوردست و مجهول، آن سویباورها کوچ داده خواهم شد
و از روزهای تلخ و شیرین من فقط یادی بیعطر
و خالیاز رنگ به جا خواهد ماند
یادی که هر روز کهنه می شود
و یادگاری های خاک گرفته برای هیچ کس عزیز نیست
دست هایم به تمنای تو می لرزد و هیهات،چه دوری زبرم
چشم هایم به تماشای تو می بارد و من،آه چه تنها
دور و غریب،بی آب در این ذوب عطش می خشکم
گوشۀ چشمی به سیه سایه ام انداز در این ظلمت بی دل
سهم من نیست که بی تو روم از یاد تپش های وجود
سهم من نیست تباهی،به دمی نیست شدن
سهم من نیست تمنای تو هر دم بر دلم زندم زخم عطش
گر چه من زادۀ بی برگی و هم تیر توام، سهم من نیست خزان