دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

...............................................................................

رونوشت به مفرد مذکر غایب

 

مفرد مذکر غایب،غم نبودنت یک ساله شد.رفتی و در غبار بی وفایی گم شدی و من در حسرت دستانی که امید داشتم گرما بخش باشند ماندم. باران های امسال هم باریدن گرفت و آسمان هم با من اشک ریخت و می ریزد برای روزهایی که رفتند بی تو،بی برق نگاهت،بی گرمای آغوشت،بی شراب نفسهایت.

امروز رکورد نبودن هایت شکست،ده،بیست،سی،چهل،پنجاه،شصت،هفتاد،هشتاد،نود،صد و تو قایم شدی تا بیایم، نه تو قرار بود بیایی پیدایم کنی. 365 روز گذشت و من هر کجای قصه به دنبال تو می گردم پیدایت نمی کنم،اشک می ریزم و از روزگار گلایه می کنم،برای خدا خط و نشان می کشم که اگر نیایی چنان می کنم و چنان و اگر بیایی،اگر بیایی...،در این بازار مکارۀ روزگار برای آمدن هزار و یک اما و اگر آوردی،اما اگر نیامدی چه ؟ دل، ندیده عاشقت شد و چشم به گاه دیدار لبخند می زند ، آه ،مبادا لب به اعتراف بگشایم که دوستت دارم!

امروز حساب می کردم 365 روز من ماندم و یک تهرانِ بی تو،چند وقتی است هر دقیقه بیشتر به یادت هستم،حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم. تهران را دود گرفته است و آسمان پدیدار نیست و صدای تو چندی است به گوش نرسیده و من می گذرانم روزها را در خبرِ بی خبری. سر را به متکا می فشارم و اشک هایم را پاک می کنم و به تو می اندیشم و باز اشک امانم نمی دهد و صدای تو گوشم را می نوازد:"نشد که بیایی برویم بام تهران"،کاش امشب بیایی و مرا ببری بام دو صندلی بگذاریم،آن جا بنشینیم و تهران زیر پایمان باشد و شعر بخوانی و بخوانی و بخوانی و مطمئن باشی که من هیچ وقت ِ خدا خسته نمی شوم.

می دانی خانۀ ما چاه که ندارد، در روزهای نبودنت دلتنگی هایم را زیر دوش حمام می برم و بغضم را زیر دانه های دوش خالی می کنم و قرمزی چشم هایم را این روزها اطرافیانم می گذارند به پای نشستن پای لپ تاپ،بعد با خودم می گم ول کن این لپ تاپِ زهرماریُ،بلند شو موبایلتُ بردارو صدایش را بشنو و بگو بدون او می میری و دلتنگش هستی."دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،لطفاً بعداً تماس بگیرید". دلم تنگ شده حتی برای حرف های معمولی و ساده،برای هوا خوب است،برای دارد باران می بارد کاش این جا بودی،برای شام چه خوردی،خسته ام از سوال های سخت و پر معنا،یک دوستت دارم ساده می خواهم آن هم از نوع ِ:"بیا گفتمش"،میدانی،من می توانم خصوصی ترین افکار و احساساتم را بدون ترس به تو بگویم.

نگرانت می شوم نگران، هنوز تو در نوشته هایم یعنی تو،نمی دانم چرا همه را با تو قیاس می کنم،چرا این همه بی تاب شنیدنت هستم،چرا این همه شعله ورم می کندتصور سر بر شانۀ تو گذاردن. گفته بودم چقدر دلتنگت شده ام؟ گفته بودم داستان ما داستان خواستن و نرسیدن نیست؟ گفته بودم داستان ما داستان نخواستن و نرسیدن است؟گفته بودم با نفس هایت ضرب می گیرم؟گفته بودم با صدایت دیوانه می شوم؟گفته بودم این همه دلتنگی و عصبانیت و ناراحتی و بی حوصله گی با 2 دقیقه شنیدن صدایت دود می شود؟گفته بودم یاد گرفته ام بی آن که با تو باشم،با تو باشم؟

مرا ببخش برای این دلتنگی همیشگی آخر قایم باشک در کودکی هامان بازی خوبی بود اما حالا... ،بیا تمام کنیم این بازی را،مرا طاقت نیست،"هوم"؟تازگی ها نفسم می گیرد و قتی می دانم در هوایی که نفس می کشم نفس تو نیست،می دانی بی خبری بیش از دلتنگی آدمی را بی تاب می کند. از تو دورم و یک عالم فاصله،فاصله،فاصله.تولدت را در فیس بوک و با ایمیل تبریک می گویم،تولدم را با یک فایل تبریک گفتی،شمع های تولد را با هم فوت نکردیم،تنهایی هایم  روی کلید های کیبورد تکه تکه می شود،فاصله یعنی الان،یعنی امشب،آیا همان قدر که خلاء آغوشت مرا بی تاب کرده تو هم ناآرامی؟احساس نا امنی می کنم این روزها و دلم را به آخر قصه خوش می کنم،"هوم".

آه آن شب را از یاد نخواهم برد،همان شب تلخ را که داشتی می رفتی و سهم من از این شهر نبود تو بود و انتظار و انتظار.سهم من دوری از تو بود و زیر لب نالیدم،سفرت سلامت. تو بهتر می دانی،گفتی:"اول زمستان اما ... ،اول بهار اما ... ،آخر بهار اما ... ،شاید آخر همین هفته اما ...، و صدایت سکوت را شکست که چرا بنا را می گذاری بر آمدن؟ " و پاییز دوم آمد و تو نیامدی هنوز،می دانی اصلاً بی خیال روزهای رفته،من بانوی صبور قصه منتظرم شاید یک شب،آغوشت پناه یک دنیا بغض و اشک و بی قراری هایم شد.هنوز هم سرگردان حل معادلۀ نبودن توام،پاییز آمد و من 365 روز است که دارم دوام می آورم و تا هزار سال دیگر دوام می آورم،تنها تو بیا.شاید یکی از همین روزها تابلویی را در راه دیدی که نوشته باشد تهران 414 کیلومتر.

P.S: Anxiety for an early dinner with you in the street of Vali Asr ,and walking with you whole night 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

..........................

حالم خوب نبود،رفتم همون کافه ای‌‌ که همیشه میرم،همه چیش و دوست دارم،دکوراسیونش،سرویس دهی‌، محیطش، برخورد کارکناش،فقط گاهی وقتا دود زیاد سیگار چشماتو می سوزونه،مثل همیشه بدون این که حرفی‌ بزنم، همون سفارشِ همیشگی جلوم حاضر بود، دخترک اومد بی صدا یه گوشه نشست،حواسم بهش بود، یه میز دو نفره رو به دیوار و انتخاب کرد،سیگار خواست و قهوه‌‌ تلخ،شاملو رو از کیفش بیرون آورد و سعی‌ کرد خودشو مشغول کنه،قهوه‌‌ تلخ با اولین جرعه... ،نتونست تحمل کنه شکلاتو برداشت و یه لقمش کرد،خندم گرفته بود یادِ منِ یک سالهایی افتادم،سیگارشو برداشت کلی‌ زحمت کشید تا روشنش کرد،و با اولین پک به سرفه افتاد،اینقدر سرفه کرد که اشک چشاش راه افتاد،و صدای خندهٔ اطرافیان به گریَش انداخت،نگاش می‌کردم،و ناخوداگاه لبخندِ تلخی‌ به لبم نشسته بود،چند دقیقه نشست،کتابشو گذشت تو کیفش و بلند شد که بره،موقهٔ رفتن سعی‌ کرد به اون گروه پسری که نشست بودن نگاه نکنه،سردرگم بود بین دخترکِ چهارده ساله بودن و یا زن بودن،از کنار میز آنها گذشت،بدون نیم نگاهی‌ به سمت میز اونها،با خودم گفتم خوب از پسش بر اومد تصمیم گرفته چهارده ساله باشه،اما از میز بعدی که گذشت تاب نیوورد و نیم نگاهی‌ انداخت به دنبال شاید نگاهِ پسرکی مشتاق،با خودم گفتم زن بودن رو انتخاب کرد،سریع نگاهشو دزدید،وقتی‌ کنار میزِ من رسید،گفتم دختر جان زنانگی‌هایت را چال نکن،لذت ببر از فورانِ احساسات،یه روزی به خودت نگی کاش منِ یک سالهایی ...

پ.ن: شهریور 90 کافه گراند

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

 ......................................................

چقدر دوست می دارم دیدار تو را یک بار،یک بار ،روی در روی،مرا ببخش از این که می خواهم تنهایی تو را

غافلگیر کنم و بر شب تو وارد شوم ،آن جا که چشم گم می شود و تردید تهدید می کند.بر من ببخش اگر

بی اجازه بر عادات  تو وارد می شوم،و در سایۀ تو خود را محبوس می کنم و این چنین است که احساس

می کنم،سرانجام می توانم وقتی تو در کاناپه ایی بزرگ میان کاغذها و کتاب ها و کابوس ها در خوابی ،

سر بر پایت بگذارم و قرار یابم.نمی دانم چرا اما خیال می کنم تو آن قدر از حیات دوری که دیگر نمی توانی

دستت را به دست کسی دهی و من با همۀ بودنم آن را از آن خود می کنم.دست خفته ات را که منجمد

می کند مرا،و انگیزه می شود که از هوش روم،آه این دست،این دست،من دیگر دوشیزه نیستم.این انجماد

را با آتش تن تو در هم می شکنم،قادر نیستم طرحی در آیینده ات افکنم اما لبریز شادی ام،چرا که دست

کم در دل کلمات بی آن که بدانی کیستم،به من نگاه می افکنی و می خوانی ام،و من شادم که دستم به

دست توست.

 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

...............

باد درِ اتاق را محکم به هم می کوبد، ده دقیقه از عمرم کـم می شود . . . دردم اوج میگیرد…
این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است !
و گاهی … شاید (!) : “دردِ داشتن“ ، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است… !
این روزها … این روزها … این روزها ...

این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک می کند، یکیش نبودن چشمهای من که دوخته می شود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بی خوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره می شود به من که کتاب دستم است و نمی خوانم و  مات مانده ام، می داند که دارم چیزی به جز کلماتِ کتاب را مرور می کنم، یکیش چشم های تو که نیستند و خیره نمی مانند به من، و چشم های خودم که جوری که انگار منتظرند چیز خاصی بشنوند همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ خسته بودن از سیاست های تو و لجبازی های مزخرف!
تو اتوبوس نشستم، خط تجریش- پارک وی، زن ها غـر می زنند، کلماتشان که فریاد می شوند، پتکشان روی تارهای عصبیم آرشه می کشد، صدای MP3 playerم را تا ته زیاد می کنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول می شوند و مدتی ابزار شکنجه را کنار می گذارند!

این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

باران نارنجی

پاييز

ته سیگار

خود ......ارضایی

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زاویه

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

سلام غریبه

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود