سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

.......................................................................

تو خونه تنهام،موبایلو بر می دارم،ساعت ۱۰  و نشون می ده،گرسنمه حال ندارم از جام پا شم یه چیزی بخورم ،با حوصله پیتزا درست کردم اما  بوش خورده بود زیر دماغم دیگه دوست نداشتم بخورمش ،حالت تهوع به خاطر بی خوابی شب قبل اذیت می کرد،سر درد لعنتی هم شروع شد،عجب سر دردی بود،با  ژلوفن کار درست نشد،نیم ساعت دراز کشیدم بعد یه ادویل برداشتم و با یه لیوان آب یخ هلش دادم پائین،  همین  جوری که داشتم پست وبلاگ هارو می خوندم، حس کردم لبم داغ شد،چه حال خوبی بود،اما دیدم این گرما داره می آد پایین تر و قلقلک می ده،محلش نذاشتم، رسید به چاهک گلو ،دست کشیدم ،دستمو آوردم جلو چشام  دیدم قرمزه ،اَه بازم این دماغ من بازی در آورد،پا شدم شستم، دوباره برگشتم تو تخت ،لپ تاپو گذاشتم رو پام،اما مگه خون این دماغ خیال واسادن داشت،یه دستم به دماغم بود با یه دست دیگه سَرمو فشار می دادم،،درد امونمو بریده بود،۳ تا کدوئین خوردم و یه پروفن، اما کو اثر،از شدت درد چشامو به هم فشار می دادم،نگاه کردم دیدم ساعت ۱2 شده، دیر وقت بود نمی شد به کسی زنگ زد،که اصولاَ هم آدم زنگ زدن به کسی نیستم وقتی حالم خوب نیست،اما تو،تو فرق می کنی شاید اگه صداتو می شنیدم همه چی درست می شد، ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،با شنیدن این صدا الاغ اولین چیزی بود که از ذهنم گذشت، نیم ساعت دیگه هم گذشت قربانی می خوند :" تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است،باران دیده ام ،همدم شبم،یار آنچنان است ،جان می لرزد که ای وای اگردلم دیگر برنگردد " ،حالم داشت بد و بدتر می شد اما ظاهرا کدئین ها داشت اثر می کرد،،یه هو یه حس خیلی خوب،یه خلسه ،یه حال بین خواب و بیداری،یه سالها و یه روزهایی رو از جلو چشام رد کرد،بعد یاد اون شبی افتادم که بارون می اومد،از پارک وی تا میدون قدس پیاده اومدم و صدای تو تمام مدت همرام بود،تمام مسیر پشت خطم بودی و حرف  می زدیم،اون شب چقدر سر حال بودی،چقدر دلم برات تنگ شده لعنتی،کمی آدم باش فقط کمی، نفرین به هر چی جاده،سفر و فاصله ست، باز بی اختیار دستم می ره طرف گوشی،دستگاه مشترک ...، لعنتی،کاش می دانستی چه اندازه دلم تنگ است،کاش می دانستی الان همین الان،دلم چقدر آغوش تو را می خواهد،کاش می دانستی لعنتی بازوان مردانه و قدرتمند تو را می خواهم،لعنتی کاش می دانستی الان از آن وقت هایی بود که باید سر من بر سینه تو باشد و نفست بپیچد میان تارهای مویم و موهایم را به بازی بگیری و شعری را زیر لب زمزمه کنی،دوباره آن فایل را گوش می دهم که در آن می گفتی: "شاید از یادت رفته باشد ،یک روزی توی همین دنیای لعنتی،چشم گذاشتم و تو رفتی پنهان شدی تا بیایم و پیدایت کنم و تو را در آغوش بگیرم و بگویم برای همیشه برای دل کوچکت می مانم و ..." ، و دوباره زمان تقسیم می شود به واحد های دو دقیقه ای و نمی دانم چند دو دقیقه گذشت تا من با آن همه درد و دلتنگی و حال خراب ،خوابم برد،بیا رفیق از دست بشد پایاب شکیبایی ! 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

..................................

دلم ترس می خواست،به مامان گفتم ،با یکی از دوستای قدیمی می رم شام، زنگ زدم آژانس اومد، مقصد کجاست خانم،راننده بود که می پرسید،صدایم را شنیدم که گفتم گورستان،به راننده گفتم ابتدای در ورودی نگه داره،تا برسم به مزار پدر حدوده ۴۰  دقیقه باید پیاده روی می کردم،خلوت بود و ساکت،گورستان سرد بود،سرد سرد، انگار چن درجه اختلاف دما داشت،چقدر اینجا تاریکه،چه سوت و کوره این ساعت،احساس کردم یخ کردم از سرما،شاید از ترس،ترس؟نه،قدم زدم میون این همه مرده،چرا نمی ترسم؟آدما از چیه گورستان می ترسن؟کجای گورستان ترسناکه؟،هیچ وقت شب نیومده بودم پیشت پدر،شاید درستش این باشه که هیچ وقت تنها نیومده بودم،همیشه مادر همرام بود،اما این بار نمی شد لازم بود تنها باشیم،باید خیلی چیزا رو بهت می گفتم،آره خیلی چیزا رو،رسیدم پیشش،و یک بار دیگه سنگ نوشته رو خوندم،رفتی و رفتنت آتش نهاد بر دل،از کاروان چه ماند،جز آتشی به منزل،شادروان ... ... ، طلوع .../.../... ،غروب .../.../...، نشستم کنارش پسرک قبر شور،اومد پرسید خاله بشورم،با اشاره سر جواب دادم،شست و رفت و با یکی دیگه برگشت،خاله خرما می خوای،با اشاره سر گفتم نه،پولشونو گرفتن و رفتن،سلام پدر،خوبی،خوش می گذره تنهایی؟پسر کوچولو نگاه کرد و گفت خاله خل شدی ،داری با مرده حرف می زنی،نگاش کردم،خندم گرفت،پرسید دیوونه ای؟گفتم نمی دونم تو چی فک می کنی؟،گفت فک کنم آره اما دوسِت دارم،تو هم جا نداری؟،به سر و ریختت نمیاد،گفتم جا دارم اما ماله اونجا نیستم،جام راحت نیست،گفت دیدی گفتم دیوونه ای،چشاش چه برقی داشت تا عمقه  وجود آدم نفوذ می کرد،گفت می خواستم بشورمش دیدم خیسه،حالا من پول از کجا بیارم،تو پول داری؟ گفتم آره،گفت نشورم پول می دی؟ گفتم آره،گفت ۳۰۰۰ تومان ،گفتم واسه کاری که نکردی یه کم زیاد نیست،گفت خسیس نشو، خب؟ گفتم خب،گفت بیا  با هم معامله کنیم،گفتم نه من خوب بلد نیستم،گفت ببین تو می خواستی با مرده حرف بزنی،حالا بیا با من حرف بزن ،به جاش ،بهم ۱۰ تومن بده،نگاش می کردم،هی می پرسید قبوله؟قبوله،بگو خب،خب؟  گفتم خب، گفت ببین جر نزنی از قبل  هم ۳ تومن بدهکار بودی،گفتم خب،واسش از تو گفتم از همه حرفات،از همه بی انصافیات،از همه دلتنگیام،از همه نبودنت،از بی رحمیات، از همه ...،لعنتی ریز به ریز تو رو براش گفتم،کلی فوشت داد،حقت بود،اصنم بش نگفتم نگو، از دختری گفتم که با هم دوستیم،و چه همه حسه نزدیکی دارم باهاش کاش اونم همین حسو داشته باشه، از دوست جدیدم گفتم که باعث شده درد دل کنم،باعث شده وقتی یه شب نیستش کلافه بشم،از اوضاع احوال این روزام گفتم و گفتم و گفتم،گفتم از پسرکی که نرد عشق می بازد به من و هنوز دلش در پی عشق قبلیش دل دل می زنه،پسرک گفت بسه دیگه مخم سوت کشید،۱۰ تومن تموم شد،چقدر حرف میزنی تو،پاشو برو خونتون،خوب نیست دختر تا این موقع  بیرون باشه،اونم تو قبرستون خجالت بکش،گفتم باشه،چه مرد بود پسرک،کاش تو هم کمی ... ، بی خیال،این همه گفتم و سبک نشدم، پدر می خواستم با تو حرف بزنم،اما گوش کرایه ای هم بد نبود،یه تجربه جدید بود،اما تو هم همه رو شنیدی مگه نه پدر؟

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

......................

سوالی بی کلام در سکوتی ترس آلوده گلویم را می سوزاند
شب و روز تکرار می شود،ناراستی شیرین در ازای صداقتی تلخ
حوا در بهای گندم بهشت از دست بداد
تو در بهای کدامین بُت زنده مرا به حال خویش رها می کنی
خیالت در باران در کوچه های باران زده با من گام بر می دارد
نبودنت دنیا را زندان می کند،چشم هایم را گریان
قلبم در سیاهی می تپد،پاره کن شب را
هر نگاه تو هر چند نامهربان حیات می بخشد
هر نگاه تو هرچند نامهربان معجزه ای است
آغوشت را بگشا که بازوان تو بهشتی است
به بَر بگیر مرا به سان گلی سرخ در آغوش شعله ایی نرم

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

..............................................

+هی خره!

ـ با منی؟اشتباه گرفتی رفیق.من گاو مش حسنم! 

 

نمی دونم چرا تازگیا تا می خوام آدما یا حالتا یا هرچیزیو دسته بندی کنم به ۲ می رسم.تا میخوام حساب کنم می بینم شد ۲ تا.بعدشم که میگم: ببین ۲ حالت بیشتر نداره...

شدیدا" درجا می زنم.از ۲ تا هم اونورتر نمی رم.یا حداقل یه حرکتی...یه پیشرفتی ,چیزی.حالا خداییش بیشتر از ۲ حالت داره؟ 

چقدر بچه بودن سخت بود،چقدر بزرگ شدن وحشتناک است،چقدر ما به یک چیزهایی عادت نمی کنیم،چقدر ما به همه چیز می خندیم،چقدر یک چیزهایی در زندگی آدمها تکرار می شوند،چقدر ما هی آدم نمی شویم.چقدر بعضی وقتها ما همه اش متعجبیم،چقدر حرف نگفته هست،چقدر دلمان چیزهای عجیب می خواهد،چقدر خواب های غیر آدمیزادی می بینیم.چقدر نمی دانیم خوشحال باشیم که این روزها می گذرند یا ناراحت. چقدر منتظر چیزی می مانیم و چه زود تمام می شود.چقدر چیز است همه چیز کلا .

الحق که فراموشکارتر از آدم ها خودشانند! چه زود یادمان می رود٬چه زود یادتان می رود٬چه زود یادشان می رود! همه چیز را می گوییم ها. آرزوی چیزی را داریم و وقت داشتنش انگار نه انگار! حقمان است در کف همه چیز بمانیم اصلا"! هی که بیشتر به این موضوع فکر می کنیم هی بیشتر از آدمیزاد بودنمان خنده مان میگیرد.فکر می کنیم همیشه به نیرویی احتیاج هست برای تلنگر زدن٬برای یادآوری٬برای هشدار دادن! که یادمان بماند٬یادتان بماند٬یادشان بماند چیزی که آسان از دستش می دهیم احتمالا"همان چیزی است که خیلی روزها برایش نقشه کشیده بودیم و می خواستیمش و اینها.

هووووم! اما خب از آنجا که انسان از ریشه ی نَسَیَ می آید و معنایش همان فراموشکار است انگار همین جوری ها آفریده شده ایم.ما اما به خودمان در این مورد سخت می گیریم...نمی خواهیم یادمان برود که می خواسته ایم که می خواهیم ... قبلا"ترها دلمان می خواست طوری بود که آدم ها فکر همدیگر را می خواندند و می خواستیم به خدا پیشنهاد بدهیم که راه حلی برای این مورد بیابد, اما حالا می گوییم مچکریم خدایا که هی به صحبت های ما توجه نمی کنی و می گذاری که ما و آدمها مثل آدم ! زندگی کنیم و اوضاع روابطمان از اینکه هست خراب تر نمی شود. فکر می کنیم که اگر دماغمان را به دماغ آدمها بچسبانیم و از این فاصله زل بزنیم توی چشمهایشان احتمالا"چیزهایی دست گیرمان می شود که دیگر دلمان نمی خواهد از شونصد متری هم طرف را ببینیم. و این حس متقابل است البته!


ما کلا"سعی می کنیم این روزها کمتر فکر کنیم, چون فهمیده ایم که فکرهایمان به هیچ دردی نمی خورند و البته سعی می کنیم به نفهمیدنمان ادامه دهیم.ما می توانیم.

یکی پیدا نمیشه به ما بگه آخه گوز چه ربطی به شقیقه داشت... این همه یاوه بافتی که چه مثلا ....

کسی سوال نپرسد ... خودم هم نمیدانم کجای این متن به کجای قصه من و شماها ربط داشت.

نگارنده : شاید همانم که

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

باران نارنجی

پاييز

ته سیگار

خود ......ارضایی

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زاویه

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

سلام غریبه

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود