شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

..................................

رونوشت به مفرد مذکر غایب

می دانی، امروز، درست امروز یک ماه است که ...،می دانی دست خودت نیست،زن که باشی،حریص می شوی، حسود می شوی،به کم قانع نیستی،می خواهی به تمامی از آن تو باشد،می خواهی آن عطر مردانه تنها برای تو باشد، تنها تو ببویی،دیوانه ایی و تمام دیوانگی ها را از بَری، می خواهی شهرزادی باشی تک شهریار،می خواهی تمامی قصه ها را تنها گوش او نیوش باشد.می دانی زن که باشی باید صبور باشی،درد بکشی،مدارا کنی،بغض خفه ات کند و تو لبخند بر لب داشته باشی،باید بغض ها را خاک کنی.اما می دانی رفیق،زن که باشی گاهی دلت می خواهد دخترکی باشی عبوس و بهانه گیر،گریه کنی،فریاد بزنی و  هر چیزی  دَم دستت بود را پرت کنی،اشک بریزی بی بهانه،به هر بهانه،نگران نباشی که چشم هایت قرمز شده،سایه چشمت خراب شده، ریملت می ریزد،لکه اش به روی پیراهن او می ماند،رد اشک کرم پودرت را خراب می کند.ساده باشی،بی ادعا،می دانی محبوبم همیشه گریه یک زن از این نیست که چیزی دلش را شکسته،یا از حرفی یا کاری رنجیده،گاهی تنها برای این است که تو صدایش کنی،در آغوشش بگیری و او بی دفاع،دلش بلرزد،قلبش تند تر بزند،نفسش به شماره بیافتد،سرش را روی سینه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگیرد و بداند تنها یک مرد در این دنیا هست که کافی است پای او در میان باشد،کافی است تو بگویی و او بشنود که دوستش داری،لعنتی حالا که اینها را دانستی آغوشت را باز کن،بهشت یعنی این که تو دستتت را به سمت من دراز کنی،مرا به سمت خودت بکشی و در آغوشت نگه داری،بهشت اینجاست و می توان در این لحظه مُرد.

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

...............................

چه آوازی را زمزمه می کردی؟هان،یادم آمد،... ... ... ... ... ... ،آره همین بود،در خطی صاف،مستقیم و صاف،کوتاهترین فاصله ممکن بین دو نقطه،غلتیدن در آغوش دوست بعد از یک گردش تلخ و تند،زمزمه هایت در دست نسیم و نگاهت بلغزد بر بید مجنون. روزی که دست هم را بگیریم در می یابیم که باید رفت به یک جای دور، دنبال بهشت و آن وقت است که می فهمیم بهشت در هیچ کجای جغرافیا وجود ندارد،آن وقت دست هم را می گیریم درتاریخ، و تا دنیا دنیاست. دست در دست هم ایم و همه جا روشن می شود، پاهای خشکم قوی می شوند و دویدم و دویدم با پاهای نحیفم اما آن جا چراغی روشن شد ،یافتم یافتم، در زمین ام ،چشمه ناب طلایی از جای پای تو می جوشد،حرف های مبهم را خط زده ایی،خط خطی هایت لابه لای سطرهای من پیداست و پیدا دست توست که کاویده ای، کاویده ای تنم را، و پیدا لب توست که جسته ای لبم را و امروز لب های من بوسه می کارند بر چشم های دور تو.

نوشته شده توسط : صبور بانو
سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

.......................................................................

تو خونه تنهام،موبایلو بر می دارم،ساعت ۱۰  و نشون می ده،گرسنمه حال ندارم از جام پا شم یه چیزی بخورم ،با حوصله پیتزا درست کردم اما  بوش خورده بود زیر دماغم دیگه دوست نداشتم بخورمش ،حالت تهوع به خاطر بی خوابی شب قبل اذیت می کرد،سر درد لعنتی هم شروع شد،عجب سر دردی بود،با  ژلوفن کار درست نشد،نیم ساعت دراز کشیدم بعد یه ادویل برداشتم و با یه لیوان آب یخ هلش دادم پائین،  همین  جوری که داشتم پست وبلاگ هارو می خوندم، حس کردم لبم داغ شد،چه حال خوبی بود،اما دیدم این گرما داره می آد پایین تر و قلقلک می ده،محلش نذاشتم، رسید به چاهک گلو ،دست کشیدم ،دستمو آوردم جلو چشام  دیدم قرمزه ،اَه بازم این دماغ من بازی در آورد،پا شدم شستم، دوباره برگشتم تو تخت ،لپ تاپو گذاشتم رو پام،اما مگه خون این دماغ خیال واسادن داشت،یه دستم به دماغم بود با یه دست دیگه سَرمو فشار می دادم،،درد امونمو بریده بود،۳ تا کدوئین خوردم و یه پروفن، اما کو اثر،از شدت درد چشامو به هم فشار می دادم،نگاه کردم دیدم ساعت ۱2 شده، دیر وقت بود نمی شد به کسی زنگ زد،که اصولاَ هم آدم زنگ زدن به کسی نیستم وقتی حالم خوب نیست،اما تو،تو فرق می کنی شاید اگه صداتو می شنیدم همه چی درست می شد، ،دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،با شنیدن این صدا الاغ اولین چیزی بود که از ذهنم گذشت، نیم ساعت دیگه هم گذشت قربانی می خوند :" تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است،باران دیده ام ،همدم شبم،یار آنچنان است ،جان می لرزد که ای وای اگردلم دیگر برنگردد " ،حالم داشت بد و بدتر می شد اما ظاهرا کدئین ها داشت اثر می کرد،،یه هو یه حس خیلی خوب،یه خلسه ،یه حال بین خواب و بیداری،یه سالها و یه روزهایی رو از جلو چشام رد کرد،بعد یاد اون شبی افتادم که بارون می اومد،از پارک وی تا میدون قدس پیاده اومدم و صدای تو تمام مدت همرام بود،تمام مسیر پشت خطم بودی و حرف  می زدیم،اون شب چقدر سر حال بودی،چقدر دلم برات تنگ شده لعنتی،کمی آدم باش فقط کمی، نفرین به هر چی جاده،سفر و فاصله ست، باز بی اختیار دستم می ره طرف گوشی،دستگاه مشترک ...، لعنتی،کاش می دانستی چه اندازه دلم تنگ است،کاش می دانستی الان همین الان،دلم چقدر آغوش تو را می خواهد،کاش می دانستی لعنتی بازوان مردانه و قدرتمند تو را می خواهم،لعنتی کاش می دانستی الان از آن وقت هایی بود که باید سر من بر سینه تو باشد و نفست بپیچد میان تارهای مویم و موهایم را به بازی بگیری و شعری را زیر لب زمزمه کنی،دوباره آن فایل را گوش می دهم که در آن می گفتی: "شاید از یادت رفته باشد ،یک روزی توی همین دنیای لعنتی،چشم گذاشتم و تو رفتی پنهان شدی تا بیایم و پیدایت کنم و تو را در آغوش بگیرم و بگویم برای همیشه برای دل کوچکت می مانم و ..." ، و دوباره زمان تقسیم می شود به واحد های دو دقیقه ای و نمی دانم چند دو دقیقه گذشت تا من با آن همه درد و دلتنگی و حال خراب ،خوابم برد،بیا رفیق از دست بشد پایاب شکیبایی ! 

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠

..................................

دلم ترس می خواست،به مامان گفتم ،با یکی از دوستای قدیمی می رم شام، زنگ زدم آژانس اومد، مقصد کجاست خانم،راننده بود که می پرسید،صدایم را شنیدم که گفتم گورستان،به راننده گفتم ابتدای در ورودی نگه داره،تا برسم به مزار پدر حدوده ۴۰  دقیقه باید پیاده روی می کردم،خلوت بود و ساکت،گورستان سرد بود،سرد سرد، انگار چن درجه اختلاف دما داشت،چقدر اینجا تاریکه،چه سوت و کوره این ساعت،احساس کردم یخ کردم از سرما،شاید از ترس،ترس؟نه،قدم زدم میون این همه مرده،چرا نمی ترسم؟آدما از چیه گورستان می ترسن؟کجای گورستان ترسناکه؟،هیچ وقت شب نیومده بودم پیشت پدر،شاید درستش این باشه که هیچ وقت تنها نیومده بودم،همیشه مادر همرام بود،اما این بار نمی شد لازم بود تنها باشیم،باید خیلی چیزا رو بهت می گفتم،آره خیلی چیزا رو،رسیدم پیشش،و یک بار دیگه سنگ نوشته رو خوندم،رفتی و رفتنت آتش نهاد بر دل،از کاروان چه ماند،جز آتشی به منزل،شادروان ... ... ، طلوع .../.../... ،غروب .../.../...، نشستم کنارش پسرک قبر شور،اومد پرسید خاله بشورم،با اشاره سر جواب دادم،شست و رفت و با یکی دیگه برگشت،خاله خرما می خوای،با اشاره سر گفتم نه،پولشونو گرفتن و رفتن،سلام پدر،خوبی،خوش می گذره تنهایی؟پسر کوچولو نگاه کرد و گفت خاله خل شدی ،داری با مرده حرف می زنی،نگاش کردم،خندم گرفت،پرسید دیوونه ای؟گفتم نمی دونم تو چی فک می کنی؟،گفت فک کنم آره اما دوسِت دارم،تو هم جا نداری؟،به سر و ریختت نمیاد،گفتم جا دارم اما ماله اونجا نیستم،جام راحت نیست،گفت دیدی گفتم دیوونه ای،چشاش چه برقی داشت تا عمقه  وجود آدم نفوذ می کرد،گفت می خواستم بشورمش دیدم خیسه،حالا من پول از کجا بیارم،تو پول داری؟ گفتم آره،گفت نشورم پول می دی؟ گفتم آره،گفت ۳۰۰۰ تومان ،گفتم واسه کاری که نکردی یه کم زیاد نیست،گفت خسیس نشو، خب؟ گفتم خب،گفت بیا  با هم معامله کنیم،گفتم نه من خوب بلد نیستم،گفت ببین تو می خواستی با مرده حرف بزنی،حالا بیا با من حرف بزن ،به جاش ،بهم ۱۰ تومن بده،نگاش می کردم،هی می پرسید قبوله؟قبوله،بگو خب،خب؟  گفتم خب، گفت ببین جر نزنی از قبل  هم ۳ تومن بدهکار بودی،گفتم خب،واسش از تو گفتم از همه حرفات،از همه بی انصافیات،از همه دلتنگیام،از همه نبودنت،از بی رحمیات، از همه ...،لعنتی ریز به ریز تو رو براش گفتم،کلی فوشت داد،حقت بود،اصنم بش نگفتم نگو، از دختری گفتم که با هم دوستیم،و چه همه حسه نزدیکی دارم باهاش کاش اونم همین حسو داشته باشه، از دوست جدیدم گفتم که باعث شده درد دل کنم،باعث شده وقتی یه شب نیستش کلافه بشم،از اوضاع احوال این روزام گفتم و گفتم و گفتم،گفتم از پسرکی که نرد عشق می بازد به من و هنوز دلش در پی عشق قبلیش دل دل می زنه،پسرک گفت بسه دیگه مخم سوت کشید،۱۰ تومن تموم شد،چقدر حرف میزنی تو،پاشو برو خونتون،خوب نیست دختر تا این موقع  بیرون باشه،اونم تو قبرستون خجالت بکش،گفتم باشه،چه مرد بود پسرک،کاش تو هم کمی ... ، بی خیال،این همه گفتم و سبک نشدم، پدر می خواستم با تو حرف بزنم،اما گوش کرایه ای هم بد نبود،یه تجربه جدید بود،اما تو هم همه رو شنیدی مگه نه پدر؟

نوشته شده توسط : صبور بانو
شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

......................

سوالی بی کلام در سکوتی ترس آلوده گلویم را می سوزاند
شب و روز تکرار می شود،ناراستی شیرین در ازای صداقتی تلخ
حوا در بهای گندم بهشت از دست بداد
تو در بهای کدامین بُت زنده مرا به حال خویش رها می کنی
خیالت در باران در کوچه های باران زده با من گام بر می دارد
نبودنت دنیا را زندان می کند،چشم هایم را گریان
قلبم در سیاهی می تپد،پاره کن شب را
هر نگاه تو هر چند نامهربان حیات می بخشد
هر نگاه تو هرچند نامهربان معجزه ای است
آغوشت را بگشا که بازوان تو بهشتی است
به بَر بگیر مرا به سان گلی سرخ در آغوش شعله ایی نرم

نوشته شده توسط : صبور بانو
آرشیو

بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸۳


لینک دوستان
! اینطوری

Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Memory of English -1381- Roudehen

اتاق خالي

آخرین وسوسه های من

آدم شدن چه سخت است

اعتراف های عریان

آهو نمی‌شوی به اين جست‌وخيز، گوسِپند

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

باران نارنجی

پاييز

ته سیگار

خود ......ارضایی

دانشجویان دانشگاه آزاد - ورودی 1381

دل دات کام

ديفـال مستـراح

رویای کوچک

زاویه

زنانه ترین اعترافات حوّا

زوربا

ساحل آرامش

سراب ساز سودا ستیز

سلام غریبه

عروسک سنگ صبور

کابوس واره

كاغذ و قلم

کمی بیرون قاب قدم بزنیم

گامباي دوست داشتني

گیس طلا

گیلاس خانومی هستم

لولي دیـــــــوانه:::شالیز

مژگان ضحاکی

مستان همای

من و ام اس

من یک زن هستم

هذیانهای دیوانه ای تب آلود