......................
سوالی بی کلام در سکوتی ترس آلوده گلویم را می سوزاند
شب و روز تکرار می شود،ناراستی شیرین در ازای صداقتی تلخ
حوا در بهای گندم بهشت از دست بداد
تو در بهای کدامین بُت زنده مرا به حال خویش رها می کنی
خیالت در باران در کوچه های باران زده با من گام بر می دارد
نبودنت دنیا را زندان می کند،چشم هایم را گریان
قلبم در سیاهی می تپد،پاره کن شب را
هر نگاه تو هر چند نامهربان حیات می بخشد
هر نگاه تو هرچند نامهربان معجزه ای است
آغوشت را بگشا که بازوان تو بهشتی است
به بَر بگیر مرا به سان گلی سرخ در آغوش شعله ایی نرم
..............................................
+هی خره!
ـ با منی؟اشتباه گرفتی رفیق.من گاو مش حسنم!
نمی دونم چرا تازگیا تا می خوام آدما یا حالتا یا هرچیزیو دسته بندی کنم به ۲ می رسم.تا میخوام حساب کنم می بینم شد ۲ تا.بعدشم که میگم: ببین ۲ حالت بیشتر نداره...
شدیدا" درجا می زنم.از ۲ تا هم اونورتر نمی رم.یا حداقل یه حرکتی...یه پیشرفتی ,چیزی.حالا خداییش بیشتر از ۲ حالت داره؟
چقدر بچه بودن سخت بود،چقدر بزرگ شدن وحشتناک است،چقدر ما به یک چیزهایی عادت نمی کنیم،چقدر ما به همه چیز می خندیم،چقدر یک چیزهایی در زندگی آدمها تکرار می شوند،چقدر ما هی آدم نمی شویم.چقدر بعضی وقتها ما همه اش متعجبیم،چقدر حرف نگفته هست،چقدر دلمان چیزهای عجیب می خواهد،چقدر خواب های غیر آدمیزادی می بینیم.چقدر نمی دانیم خوشحال باشیم که این روزها می گذرند یا ناراحت. چقدر منتظر چیزی می مانیم و چه زود تمام می شود.چقدر چیز است همه چیز کلا .
الحق که فراموشکارتر از آدم ها خودشانند! چه زود یادمان می رود٬چه زود یادتان می رود٬چه زود یادشان می رود! همه چیز را می گوییم ها. آرزوی چیزی را داریم و وقت داشتنش انگار نه انگار! حقمان است در کف همه چیز بمانیم اصلا"! هی که بیشتر به این موضوع فکر می کنیم هی بیشتر از آدمیزاد بودنمان خنده مان میگیرد.فکر می کنیم همیشه به نیرویی احتیاج هست برای تلنگر زدن٬برای یادآوری٬برای هشدار دادن! که یادمان بماند٬یادتان بماند٬یادشان بماند چیزی که آسان از دستش می دهیم احتمالا"همان چیزی است که خیلی روزها برایش نقشه کشیده بودیم و می خواستیمش و اینها.
هووووم! اما خب از آنجا که انسان از ریشه ی نَسَیَ می آید و معنایش همان فراموشکار است انگار همین جوری ها آفریده شده ایم.ما اما به خودمان در این مورد سخت می گیریم...نمی خواهیم یادمان برود که می خواسته ایم که می خواهیم ... قبلا"ترها دلمان می خواست طوری بود که آدم ها فکر همدیگر را می خواندند و می خواستیم به خدا پیشنهاد بدهیم که راه حلی برای این مورد بیابد, اما حالا می گوییم مچکریم خدایا که هی به صحبت های ما توجه نمی کنی و می گذاری که ما و آدمها مثل آدم ! زندگی کنیم و اوضاع روابطمان از اینکه هست خراب تر نمی شود. فکر می کنیم که اگر دماغمان را به دماغ آدمها بچسبانیم و از این فاصله زل بزنیم توی چشمهایشان احتمالا"چیزهایی دست گیرمان می شود که دیگر دلمان نمی خواهد از شونصد متری هم طرف را ببینیم. و این حس متقابل است البته!
ما کلا"سعی می کنیم این روزها کمتر فکر کنیم, چون فهمیده ایم که فکرهایمان به هیچ دردی نمی خورند و البته سعی می کنیم به نفهمیدنمان ادامه دهیم.ما می توانیم.
یکی پیدا نمیشه به ما بگه آخه گوز چه ربطی به شقیقه داشت... این همه یاوه بافتی که چه مثلا ....
کسی سوال نپرسد ... خودم هم نمیدانم کجای این متن به کجای قصه من و شماها ربط داشت.
نگارنده : شاید همانم که
..............................
تمام شب را مستم کردی
و صبح هنگام چشم هایم را که می گشایم
تو را می بینم که آماده رفتنی،
دوباره می خوابم تا تو آهسته خم شوی
و با سر انگشتان نوازش گرت گونه ام را به بازی بگیری
و من خواب ببینم که مردی با سر انگشتانی مهربان ...
کابوس را از خواب هایم بیرون می کشد
کابوس رفتنت دمی رهایم می کند
و من با چشمانی پر خواب و خمار نیم نگاهی به تو...
و تو آهسته خم می شوی و
لبانی داغ که می سوزانند و خاکستر می کنند
.......................
قسم خورده بودم تا خبر از تو نباشد،خبری از من نباشد
و در تردید که آیا عمرم کفاف می دهد تا گلدان های شمعدانی را بار دیگر آب دهم
تنهایی از چهار جهت اصلی شمال،جنوب،شرق،غرب در هجوم بود
آسمان به گریه افتاد و باروت ها نم کشید
تهران بوی پاییز می داد
پاییز همان سالی که دو روز پیش از آن رفته بودی
روز ها را می کشتم و در ذهن طرح حافظه می زدم
زمان مکث کرده بود و من مانده در تند باد
و عابرانی که حوصله نداشتند بگویند تو کجایی
چه کسی می خواست تسلایم دهد
وقتی تو نیستی چه اهمیت دارد یقه ام را تا کجا باز کنم و فرقم را از کجا
ناگهان دوشنبه شد گنجشگکان پشت پنجره اتاقم آواز سر دادند
همه چیز در کنارم گل داد،شعر ناتمام تمام شد،قفل زبانم آزاد شد
بهار نارنج شکوفه داد و قلبم ضربان گرفت
یقه ام را بسته ام ،عطرم تا چندخانه آن طرف تر ...،موهایم پرشان
آه،تو هنورنشانی آرامگاه مرا می دانی
تنها کنارم بنشین و از دور مرا بشناس
از خانه حریق را تماشا کن
که چه بیتابانه قلبم را درد هجران احاطه کرده
نگاه کن،دریای چشمم خشکید،لبانم شکست
دل لرزید و لحظه دیدار تداعی نشد در غروب غم انگیز جدایی
بر ویرانیم خنده زدی و تیشه بر این قامت فرسوده
و برای رفتن فال حافظ را شبانه زدی
حالا که آماده ای خرابش نکن لعنتی
مگذار سهم من از تو حسرت باشد
...............................................................................
رونوشت به مفرد مذکر غایب
مفرد مذکر غایب،غم نبودنت یک ساله شد.رفتی و در غبار بی وفایی گم شدی و من در حسرت دستانی که امید داشتم گرما بخش باشند ماندم. باران های امسال هم باریدن گرفت و آسمان هم با من اشک ریخت و می ریزد برای روزهایی که رفتند بی تو،بی برق نگاهت،بی گرمای آغوشت،بی شراب نفسهایت.
امروز رکورد نبودن هایت شکست،ده،بیست،سی،چهل،پنجاه،شصت،هفتاد،هشتاد،نود،صد و تو قایم شدی تا بیایم، نه تو قرار بود بیایی پیدایم کنی. 365 روز گذشت و من هر کجای قصه به دنبال تو می گردم پیدایت نمی کنم،اشک می ریزم و از روزگار گلایه می کنم،برای خدا خط و نشان می کشم که اگر نیایی چنان می کنم و چنان و اگر بیایی،اگر بیایی...،در این بازار مکارۀ روزگار برای آمدن هزار و یک اما و اگر آوردی،اما اگر نیامدی چه ؟ دل، ندیده عاشقت شد و چشم به گاه دیدار لبخند می زند ، آه ،مبادا لب به اعتراف بگشایم که دوستت دارم!
امروز حساب می کردم 365 روز من ماندم و یک تهرانِ بی تو،چند وقتی است هر دقیقه بیشتر به یادت هستم،حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم. تهران را دود گرفته است و آسمان پدیدار نیست و صدای تو چندی است به گوش نرسیده و من می گذرانم روزها را در خبرِ بی خبری. سر را به متکا می فشارم و اشک هایم را پاک می کنم و به تو می اندیشم و باز اشک امانم نمی دهد و صدای تو گوشم را می نوازد:"نشد که بیایی برویم بام تهران"،کاش امشب بیایی و مرا ببری بام دو صندلی بگذاریم،آن جا بنشینیم و تهران زیر پایمان باشد و شعر بخوانی و بخوانی و بخوانی و مطمئن باشی که من هیچ وقت ِ خدا خسته نمی شوم.
می دانی خانۀ ما چاه که ندارد، در روزهای نبودنت دلتنگی هایم را زیر دوش حمام می برم و بغضم را زیر دانه های دوش خالی می کنم و قرمزی چشم هایم را این روزها اطرافیانم می گذارند به پای نشستن پای لپ تاپ،بعد با خودم می گم ول کن این لپ تاپِ زهرماریُ،بلند شو موبایلتُ بردارو صدایش را بشنو و بگو بدون او می میری و دلتنگش هستی."دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد،لطفاً بعداً تماس بگیرید". دلم تنگ شده حتی برای حرف های معمولی و ساده،برای هوا خوب است،برای دارد باران می بارد کاش این جا بودی،برای شام چه خوردی،خسته ام از سوال های سخت و پر معنا،یک دوستت دارم ساده می خواهم آن هم از نوع ِ:"بیا گفتمش"،میدانی،من می توانم خصوصی ترین افکار و احساساتم را بدون ترس به تو بگویم.
نگرانت می شوم نگران، هنوز تو در نوشته هایم یعنی تو،نمی دانم چرا همه را با تو قیاس می کنم،چرا این همه بی تاب شنیدنت هستم،چرا این همه شعله ورم می کندتصور سر بر شانۀ تو گذاردن. گفته بودم چقدر دلتنگت شده ام؟ گفته بودم داستان ما داستان خواستن و نرسیدن نیست؟ گفته بودم داستان ما داستان نخواستن و نرسیدن است؟گفته بودم با نفس هایت ضرب می گیرم؟گفته بودم با صدایت دیوانه می شوم؟گفته بودم این همه دلتنگی و عصبانیت و ناراحتی و بی حوصله گی با 2 دقیقه شنیدن صدایت دود می شود؟گفته بودم یاد گرفته ام بی آن که با تو باشم،با تو باشم؟
مرا ببخش برای این دلتنگی همیشگی آخر قایم باشک در کودکی هامان بازی خوبی بود اما حالا... ،بیا تمام کنیم این بازی را،مرا طاقت نیست،"هوم"؟تازگی ها نفسم می گیرد و قتی می دانم در هوایی که نفس می کشم نفس تو نیست،می دانی بی خبری بیش از دلتنگی آدمی را بی تاب می کند. از تو دورم و یک عالم فاصله،فاصله،فاصله.تولدت را در فیس بوک و با ایمیل تبریک می گویم،تولدم را با یک فایل تبریک گفتی،شمع های تولد را با هم فوت نکردیم،تنهایی هایم روی کلید های کیبورد تکه تکه می شود،فاصله یعنی الان،یعنی امشب،آیا همان قدر که خلاء آغوشت مرا بی تاب کرده تو هم ناآرامی؟احساس نا امنی می کنم این روزها و دلم را به آخر قصه خوش می کنم،"هوم".
آه آن شب را از یاد نخواهم برد،همان شب تلخ را که داشتی می رفتی و سهم من از این شهر نبود تو بود و انتظار و انتظار.سهم من دوری از تو بود و زیر لب نالیدم،سفرت سلامت. تو بهتر می دانی،گفتی:"اول زمستان اما ... ،اول بهار اما ... ،آخر بهار اما ... ،شاید آخر همین هفته اما ...، و صدایت سکوت را شکست که چرا بنا را می گذاری بر آمدن؟ " و پاییز دوم آمد و تو نیامدی هنوز،می دانی اصلاً بی خیال روزهای رفته،من بانوی صبور قصه منتظرم شاید یک شب،آغوشت پناه یک دنیا بغض و اشک و بی قراری هایم شد.هنوز هم سرگردان حل معادلۀ نبودن توام،پاییز آمد و من 365 روز است که دارم دوام می آورم و تا هزار سال دیگر دوام می آورم،تنها تو بیا.شاید یکی از همین روزها تابلویی را در راه دیدی که نوشته باشد تهران 414 کیلومتر.
P.S: Anxiety for an early dinner with you in the street of Vali Asr ,and walking with you whole night
..........................
حالم خوب نبود،رفتم همون کافه ای که همیشه میرم،همه چیش و دوست دارم،دکوراسیونش،سرویس دهی، محیطش، برخورد کارکناش،فقط گاهی وقتا دود زیاد سیگار چشماتو می سوزونه،مثل همیشه بدون این که حرفی بزنم، همون سفارشِ همیشگی جلوم حاضر بود، دخترک اومد بی صدا یه گوشه نشست،حواسم بهش بود، یه میز دو نفره رو به دیوار و انتخاب کرد،سیگار خواست و قهوه تلخ،شاملو رو از کیفش بیرون آورد و سعی کرد خودشو مشغول کنه،قهوه تلخ با اولین جرعه... ،نتونست تحمل کنه شکلاتو برداشت و یه لقمش کرد،خندم گرفته بود یادِ منِ یک سالهایی افتادم،سیگارشو برداشت کلی زحمت کشید تا روشنش کرد،و با اولین پک به سرفه افتاد،اینقدر سرفه کرد که اشک چشاش راه افتاد،و صدای خندهٔ اطرافیان به گریَش انداخت،نگاش میکردم،و ناخوداگاه لبخندِ تلخی به لبم نشسته بود،چند دقیقه نشست،کتابشو گذشت تو کیفش و بلند شد که بره،موقهٔ رفتن سعی کرد به اون گروه پسری که نشست بودن نگاه نکنه،سردرگم بود بین دخترکِ چهارده ساله بودن و یا زن بودن،از کنار میز آنها گذشت،بدون نیم نگاهی به سمت میز اونها،با خودم گفتم خوب از پسش بر اومد تصمیم گرفته چهارده ساله باشه،اما از میز بعدی که گذشت تاب نیوورد و نیم نگاهی انداخت به دنبال شاید نگاهِ پسرکی مشتاق،با خودم گفتم زن بودن رو انتخاب کرد،سریع نگاهشو دزدید،وقتی کنار میزِ من رسید،گفتم دختر جان زنانگیهایت را چال نکن،لذت ببر از فورانِ احساسات،یه روزی به خودت نگی کاش منِ یک سالهایی ...
پ.ن: شهریور 90 کافه گراند
......................................................
چقدر دوست می دارم دیدار تو را یک بار،یک بار ،روی در روی،مرا ببخش از این که می خواهم تنهایی تو را
غافلگیر کنم و بر شب تو وارد شوم ،آن جا که چشم گم می شود و تردید تهدید می کند.بر من ببخش اگر
بی اجازه بر عادات تو وارد می شوم،و در سایۀ تو خود را محبوس می کنم و این چنین است که احساس
می کنم،سرانجام می توانم وقتی تو در کاناپه ایی بزرگ میان کاغذها و کتاب ها و کابوس ها در خوابی ،
سر بر پایت بگذارم و قرار یابم.نمی دانم چرا اما خیال می کنم تو آن قدر از حیات دوری که دیگر نمی توانی
دستت را به دست کسی دهی و من با همۀ بودنم آن را از آن خود می کنم.دست خفته ات را که منجمد
می کند مرا،و انگیزه می شود که از هوش روم،آه این دست،این دست،من دیگر دوشیزه نیستم.این انجماد
را با آتش تن تو در هم می شکنم،قادر نیستم طرحی در آیینده ات افکنم اما لبریز شادی ام،چرا که دست
کم در دل کلمات بی آن که بدانی کیستم،به من نگاه می افکنی و می خوانی ام،و من شادم که دستم به
دست توست.
...............
باد درِ اتاق را محکم به هم می کوبد، ده دقیقه از عمرم کـم می شود . . . دردم اوج میگیرد…
این روزها نقطه ی اشتراکمان همین “درد داشتن” است !
و گاهی … شاید (!) : “دردِ داشتن“ ، دردِ بی دَردی که علاجَش آتَش است… !
این روزها … این روزها … این روزها ...
این روزها خیلی چیزها هست که اعصابم را تحریک می کند، یکیش نبودن چشمهای من که دوخته می شود به کاغذهای روی میز و سرخ است از بی خوابی، یکیش چشمهای مادر که خیره می شود به من که کتاب دستم است و نمی خوانم و مات مانده ام، می داند که دارم چیزی به جز کلماتِ کتاب را مرور می کنم، یکیش چشم های تو که نیستند و خیره نمی مانند به من، و چشم های خودم که جوری که انگار منتظرند چیز خاصی بشنوند همه ش دو دو میزنند دنبالِ یک خبر خوش! دردِ خسته بودن از سیاست های تو و لجبازی های مزخرف!
تو اتوبوس نشستم، خط تجریش- پارک وی، زن ها غـر می زنند، کلماتشان که فریاد می شوند، پتکشان روی تارهای عصبیم آرشه می کشد، صدای MP3 playerم را تا ته زیاد می کنم، موسیقی خوب است، گوشها که به رقص درآیند، فکر ها به دست زدن مشغول می شوند و مدتی ابزار شکنجه را کنار می گذارند!
این روز ها همه می خواهند دردشان را بگویند، من لال شوم اگر به گوشهای واقعی چیزی گفته باشم.
شبی مثل گلهای خوابیده خستگیام را به خاک خواهم داد
و هجرت خاموش مرا ستارهها به پروانه هایی که سحرگاه برای نوازش تن سردم میآیند
خواهند گفت من با تمام دغدغه ها و دلبستگی هایم
به سرزمینی دوردست و مجهول، آن سویباورها کوچ داده خواهم شد
و از روزهای تلخ و شیرین من فقط یادی بیعطر
و خالیاز رنگ به جا خواهد ماند
یادی که هر روز کهنه می شود
و یادگاری های خاک گرفته برای هیچ کس عزیز نیست
دست هایم به تمنای تو می لرزد و هیهات،چه دوری زبرم
چشم هایم به تماشای تو می بارد و من،آه چه تنها
دور و غریب،بی آب در این ذوب عطش می خشکم
گوشۀ چشمی به سیه سایه ام انداز در این ظلمت بی دل
سهم من نیست که بی تو روم از یاد تپش های وجود
سهم من نیست تباهی،به دمی نیست شدن
سهم من نیست تمنای تو هر دم بر دلم زندم زخم عطش
گر چه من زادۀ بی برگی و هم تیر توام، سهم من نیست خزان