﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>قدح درد</title>
    <description>heysa's description</description>
    <link>http://heysa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>صبور بانو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 20:35:34 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نفس عمیق</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;.................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زن رو به روی میز آرایش نشسته بود و با سرعت هر کدام از مواد آرایشی را به صورت خود می&amp;zwnj;مالید و نوبت بعدی می&amp;zwnj;شد. مرد روی تخت دراز کشیده بود و سیگار بر لب آماده شدن زن را نگاه می&amp;zwnj;کرد. لبخندش را بر صورت مرد پاشید و گفت: تمام شد. عطر را برداشت یک فشار زیر این گوش، یک فشار زیر آن یکی گوش، یکی زیر گلو، یکی بر مچ آن&amp;zwnj;جا که نبض داشت، مچ&amp;zwnj;هایش را به هم مالید. پیراهنش را پوشید و عقب&amp;zwnj;عقب به سمت مرد گام برداشت، درست مقابل مرد ایستاد. مرد دست&amp;zwnj;اش را از پشت گردن تا میانه&amp;zwnj;ی کمر روی مهره&amp;zwnj;ها حرکت&amp;zwnj;داد و زیپ پیراهن او را بالا کشید. زن برگشت و همین&amp;zwnj;طور لبخند بر لب کراوات مرد را محکم کرد. دامان لباسش را کمی بالا زد، لبۀ تخت نشست. داشت کفش&amp;zwnj;اش را می&amp;zwnj;پوشید که گرمای لبان مرد را حس کرد. حرکت لب&amp;zwnj;ها از پشت گردن، آن&amp;zwnj;جا که رویش موها تمام می&amp;zwnj;شود، شروع می&amp;zwnj;شد و به سمت زیر گوش حرکت می&amp;zwnj;کرد، همزمان او را می&amp;zwnj;بویید، عمیق. زن گفت: دیرمان می&amp;zwnj;شود باشد وقتی برگشتیم، اما مرد بی&amp;zwnj;اهمیت ادامه&amp;zwnj;داد. چنان او را می بویید پنداری او را می&amp;zwnj;بلعد. بی&amp;zwnj;هنگام قبل از رفتن به میهمانی با تمام وجود تن زن را خواسته بود. صدای نفس&amp;zwnj;هایشان در خانه کوچک&amp;zwnj;شان پیچیده بود، تن&amp;zwnj;شان که آرام گرفت کنار هم روی تخت دراز کشیدند و به مرتب شدن تنفس&amp;zwnj;شان در سکوت گوش می&amp;zwnj;دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مرد نگاهی به ساعت مچی&amp;zwnj;اش انداخت دیر شده بود. به سرعت آماده شدند. زن دستی به موها و آرایش&amp;zwnj;اش کشید. دست&amp;zwnj; در دست هم از خانه بیرون رفتند. به آخرین پله که رسیدند پای زن پیچ خورد و پاشنۀ کفشش شکست، به خانه برگشت تا کفش&amp;zwnj;اش را عوض کند و مرد به طرف ماشین رفت. در جای راننده نشست تا زن برگردد. زن کفش&amp;zwnj;هایش را زیر رو رو می&amp;zwnj;کرد تا کفش مناسب دیگری را انتخاب کند و مرد با خودش فکر می&amp;zwnj;کرد چقدر لفت&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;دهد، احتمالاً با کسی تلفنی حرف می&amp;zwnj;زند. این فکر مثل خوره به جانش افتاد، با عجله از ماشین پیاده شد و به سمت آپارتمان راه افتاد، دستش که به دستگیره رسید، زن از داخل در را باز کرد و گفت: زود باش بریم، دیر شده. مرد نگاه مشکوکی کرد و هیچ نگفت. تمام راه را که رانندگی می&amp;zwnj;کرد، این فکر لحظه&amp;zwnj;ای دست از سرش بر نمی&amp;zwnj;داشت که کفش عوض&amp;zwnj;کردن این همه طول نمی&amp;zwnj;کشد، زن با چه کسی حرف می&amp;zwnj;زده؟ با چه کسی؟ با چه کسی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;کنار در تالار ماشین را پارک کردند، جشن ازدواج دو دوست هم&amp;zwnj;دانشگاهی بود، بعد از سال&amp;zwnj;ها همدیگر را یافته بودند و این یافتن نتیجه&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;ش تصمیم ازدواج بود. زن و مرد عده&amp;zwnj;ای از مهمان&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شناختند، هم&amp;zwnj;دوره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;هایی که چهار سال را با هم سپری کرده&amp;zwnj;بودند. جشن مفصلی بود هر گوشه را که نگاه می&amp;zwnj;کردی با گل پوشانده&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;بود، نور چراغ&amp;zwnj;ها چشم&amp;zwnj; را خیره می&amp;zwnj;کرد. میزها مملو بود از انواع خوراکی&amp;zwnj;ها و نوشیدنی&amp;zwnj;ها، هیچ چیز کم نبود. عروس و دا&amp;zwnj;ماد در میان جمع می&amp;zwnj;درخشیدند، زوج مناسبی بودند، بسیار برازندۀ هم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;کم&amp;zwnj;کم تالار داشت شلوغ و شلوغ&amp;zwnj;تر می شد، زن از جایش برخاست، نگاهش با چشمان مرد تلاقی کرد. گفت: می&amp;zwnj;روم به عروس و داماد تبریک بگویم، اگر می&amp;zwnj;خواهی تو هم بیا. مرد شانه بالا انداخت و گفت: نه، تو برو من بعداً میام. زن هنوز چند قدمی از مرد دور نشده&amp;zwnj;بود که کسی صدایش کرد. سرش را که برگرداند، از پسرهای قدیمی دانشکده بود. لبخندی بر پهنای صورتش نقش بست، خوشحال شد، بعد از این همه مدت دوستان قدیمی را می&amp;zwnj;دید. می&amp;zwnj;دانست که ازدواج کرده، داشت از او حال همسرش را می&amp;zwnj;پرسید، که مرد بازویش را چنگ زد و او را در مقابل چشمان حیرت زدۀ مهمان&amp;zwnj;ها کشان&amp;zwnj;کشان به سمت در می&amp;zwnj;برد و فریاد می&amp;zwnj;زد: فهمیدم، با چه کسی تلفنی حرف می&amp;zwnj;زدی. فهمیدم، بالاخره فهمیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زن با صدای زنگ در از خواب پرید. پستچی بود که احضاریه دادگاه را به زن تسلیم کرد. هراسان و سراسیمه خودش را به دادگاه رساند. ترس زبانش را بند آورده&amp;zwnj;بود، با خود اندیشید این&amp;zwnj;بار به چه کسی اهانت کرده؟ این بار چه کسی را زیر ضربات مشت&amp;zwnj;هایش گرفته؟ نگران بود و سرگشته. با خود گفت: وای، اگر کسی را کشته باشد چه، اگر... اگر... این اگرها تا رسیدن به درب دادگاه لحظه&amp;zwnj;ای راحت&amp;zwnj;اش نگذاشت. وارد اتاق قاضی که شد، مرد فریاد زد: ایناهاش، ایناهاش، خودشه این یه فاحشه است، یه ماده&amp;zwnj;سگ هرزۀ خیابونی. زن گفت: آروم باش، بذار ببینم این بار چه کار کردی، چه بلایی سر مردم آوردی؟ سعی&amp;zwnj;داشت مرد را آرام کند که صدای قاضی چونان پتکی، محکم، بر سرش کوبیده شد: خانوم همسرتون از شما شکایت کرده، می&amp;zwnj;دونید مجازات زنا سنگساره؟ زن وحشت&amp;zwnj;زده به سمت قاضی چرخید و گفت: متوجه نشدم، چی فرمودین؟ قاضی گفت: همسر شما مدعی است که وقتی ایشون می&amp;zwnj;رن سر کار، شما افراد ذکور غریبه&amp;zwnj;ای رو به منزل راه می&amp;zwnj;دین و مشغول خوش&amp;zwnj;گذرونی می&amp;zwnj;شین. زن به میان حرف قاضی دوید: تهمت می&amp;zwnj;زند جناب قاضی، متوهم است. او اصلاً سر کار نمی&amp;zwnj;رود، اخراجش کرده&amp;zwnj;اند، به همه پرخاش می&amp;zwnj;کرد، به همه حمله می&amp;zwnj;برد، به همه مشکوک است. مرد فریاد زد: دروغ می&amp;zwnj;گوید بدکاره، فریب حرف&amp;zwnj;هایش را نخورید، مظلوم&amp;zwnj;نمایی می&amp;zwnj;کند. قاضی مرد را دعوت به سکوت کرد و رو به زن گفت: همسرتان برای اثبات حرف&amp;zwnj;هایش شاهد دارد، اگر نمی&amp;zwnj;توانید دلیلی برای اثبات حرف&amp;zwnj;هایتان داشته باشید، بی&amp;zwnj;توجه به صحبت&amp;zwnj;های قاضی زن کارت دکتر را از کیفش بیرون آورد و گفت شما می&amp;zwnj;توانید همین الان با دکترش تماس بگیرید. از جایش بلند شد تا کارت را به قاضی برساند. مرد کارت را از دست زن قاپ زد و مچاله کرد، خنده&amp;zwnj;ای شیطانی کرد و به زن حمله کرد. اگر قاضی نبود معلوم نبود چه بلایی بر سر زن بی&amp;zwnj;پناه می&amp;zwnj;آمد. مرد را دو سرباز از اتاق بیرون می&amp;zwnj;بردند در حالی که الفاظ رکیکی که از دهانش خارج می&amp;zwnj;شد، فضا را مسموم می&amp;zwnj;کرد و زن از شرم به خود می&amp;zwnj;پیچید و در خود مچاله می&amp;zwnj;شد. زن خجالت زده و خموده آن&amp;zwnj;جا را، به قصد مطب روان&amp;zwnj;پزشک ترک کرد&amp;nbsp;.برگۀ گزارش شرح بیماری را از پزشک گرفت، دوباره به دادگاه برگشت و نامه را به پروندۀ شکایت افزود. به خانه برگشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در خانه را باز کرد. مرد آن&amp;zwnj;جا نشسته بود. در را که بست ترس بر وجودش مستولی شد. مرد از جایش بلند شد و به سمت زن گام برداشت. زن یک قدم عقب رفت. وجودش مملو از نفرت و وحشت بود. نترس، می&amp;zwnj;خواهم در آغوشت بگیرم، می&amp;zwnj;دانی، من، من، خیلی دوستت&amp;zwnj;دارم، مرد بود که این را گفت. زن را در آغوش کشید، گیسوان زن را بویید. پشت گردنش را بوسید. زن حس کرد تمام تنش یخ می&amp;zwnj;زند. اکراه درونش موج می&amp;zwnj;زد.&amp;nbsp;آن شب را با انزجار در آغوش مرد به صبح رساند. چشم&amp;zwnj;هایش را که باز کرد، چشمانش افتاد به تخت خالی، او بیرون رفته بود، از جایش&amp;nbsp;برخاست. ملحفه ها را عوض کرد، گردگیری کرد و جارو&amp;nbsp;، کف زمین را شست. لباس ها را شست و غذا پخت، لباس&amp;zwnj;ها را اتو&amp;nbsp;کرد&amp;nbsp;آن&amp;zwnj;ها را تا و در کمد آویزان کرد. حمام کرد. حوله حمام &amp;nbsp;کف زمین افتاد. موهایش را خشک کرد. لباس&amp;zwnj;هایش را بر تن کرد.&amp;nbsp;صورتش را با آرایش ملایمی پوشاند. کفش&amp;zwnj;هایش را پوشید. کلیدها را روی میز گذاشت &amp;nbsp;و از خانه خارج شد. در خانه را با تمام قدرت بست. صدای بسته شدن در، در فضا پیچید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شب هنگام که مرد به خانه آمد همه جا را تمیز و مرتب دید، صدایش کرد اما جوابی نشنید. دوباره و دوباره صدایش کرد. اما جوابی در کار نبود. چشم&amp;zwnj;اش به کاغذ روی میز افتاد کاغذ را برداشت. شب بود، تا آن&amp;zwnj;جا که چشم کار می&amp;zwnj;کرد تاریکی بود و تاریکی. زن در پارک روی یک نیمکت متروک تنها نشسته بود. روسری خود را از سر برداشت و اجازه داده باد با گیسوانش بازی&amp;nbsp;کند. هر دو زمزمه کردند: خسته ام، بریده ام، می&amp;zwnj;روم تا بعد از ده سال نفس بکشم. زن از حفظ می&amp;zwnj;خواند و مرد از روی کاغذ روی میز.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/345</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9463957/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9463957</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 20:35:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آن شب</title>
      <description>&lt;p&gt;............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;اندکی نوشیده بود و نیم&amp;zwnj;هشیار بود. سرم را بر شانه&amp;zwnj;اش تکیه داده بودم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;پیراهنم از سرشانه سریده بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;گیسوانم را پشت گوشم ثابت کرد و بوسه اش را برگردنم&amp;zwnj; جا گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;مست و شوریده خواند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;پیرهن، چاک و قدح در دست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;من، خندان لب و مست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;او زلف آشفته و من خوی کرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;دستم را بر دهانش گذاشتم و گفتم: مستی، نمی&amp;zwnj;دانی چه می&amp;zwnj;خوانی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;لب بر لبم گذارد و خاموشم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/344</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9423686/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9423686</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 02:11:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و گذر این چند سال بی مادربزرگ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;.............................................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بعد از سه روز که در بیمارستان بستری بود کمی حالش بهتر شده بود، آن&amp;zwnj; شب با خیال کمی راحت&amp;zwnj;تر نشستیم پای میز شام، هنوز یکی دو لقمه بیشتر هول نداده بودیم پایین که تلفن زنگ زد. ساعت ١٠ شب. از بیمارستان بود. حال بیمارتان وخیم است، خودتان را برسانید. از این که چطور رسیدیم بیمارستان چیزی یادم نمی&amp;zwnj;آید، تنها چیزی که یادم مانده این است که می&amp;zwnj;لرزیدم از تصور این که الان تمام می&amp;zwnj;کند.نفسم بند می&amp;zwnj;آمد.اما زهی خیال باطل وقتی رسیدیم تمام کرده بود. همیشه خبر بد را صبح زود می دهند، اما او با همه متفاوت بود، حتی رفتنش.&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مادر بزرگ... که ما او را "مامانی" می&amp;zwnj;نامیدیم، رفت. به همین سادگی. و ما را با همه لحظه&amp;zwnj;هایی که هرگز فراموش نمی&amp;zwnj;شوند،&amp;zwnj; تنها گذاشت. آن اتفاق ِ سرد افتاد... و این خیال نبود بلکه واقعیتی است که هیچ&amp;zwnj;گاه از یاد من نخواهد رفت.&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;جمیعت در گورستان موج می&amp;zwnj;زد، پشت در غسال&amp;zwnj;خانه هر کس منتظر بود صدایش بزنند و برود تو &amp;nbsp;و عزیزش را برای آخرین بار بشوید و ببیند. فکر می&amp;zwnj;کردم شاید بترسم از دیدن بدن بی&amp;zwnj;جان آنانی که از این دنیای کثیف وداع کرده&amp;zwnj;اند اما پتو را که از دور او باز کردند چهره&amp;zwnj;اش چون همیشه آرام بود. تمام مدتی که تنش برای آخرین بار شسته می&amp;zwnj;شد به این فکر می&amp;zwnj;کردم که عاشق حمام کردن بود و این آخرین باری است که آب بر تنش ریخته می&amp;zwnj;شود. آخرین آب را بر صورت مهتابی&amp;zwnj;اش ریختیم&amp;nbsp; و او را با پارچۀ سفید معهود پوشاندیم. تنش را به زمین سپردیم &amp;nbsp;و روحش را به آسمان بخشیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt; من ماندم &amp;nbsp;در حسرت سر نهادن دوباره بر پایش، لمس دوباره دستان گرمش و نگاه زیبا و مهر آگینش. سنگ صبور ِ همیشه خندانم، دلم همیشه برایت تنگ خواهد ماند. چه &amp;nbsp;آرام رفتی، جامۀ سپید به قامتت برازنده نبود که زود هنگام بود این رخت بر تن تو. مادربزرگ، رفتی بی آن که آخرین بوسه ام را بر پیشانی پاسخ دهی، رفتی بی آن که برای آخرین بار به من فرصت دهی از راه برسم و به تو سلام کنم... حتی تو را بگویم خداحافظ !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt; من، وقتی، زمزمه کردم، مامانی، خداحافظ. که تنت &amp;nbsp;بی جان بود و ما تنها در خبرها آوردیم گنجینه&amp;zwnj; ی خویش را به دست خاک می سپاریم. مادربزرگ اردیبهشت است و بوی بهشت تو چرا رفتی زیر خاک؟&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/343</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9363108/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9363108</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 20:53:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حوالی سوء‌تفاهم‌</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;..........................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;امروز از آن روزها بود که باید می&amp;zwnj;نوشتم، چقدر خوش&amp;zwnj;حالم، سرمستم، حالم خوب است، اصلاً از این بهتر ممکن نیست، چرا؟ چون تو این&amp;zwnj;جایی، تو آمدی و در همین حوالی&amp;zwnj; هستی، خیلی که دور باشیم و بخواهیم کنار هم باشیم،&amp;nbsp; در بدترین حالتش یک ساعت زمان می&amp;zwnj;گیرد، اما دریغ از سوء&amp;zwnj;تفاهم&amp;zwnj;ها، امان از کج فهمی&amp;zwnj;ها، امان از... بگذریم که این روزها همه چیز از روی من می&amp;zwnj;گذرد، چه جای گله از تو.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/342</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9308811/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9308811</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 07:14:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به همین سادگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;..........................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آرایشگاه می&amp;zwnj;روی، ابروهایت که مرتب می&amp;zwnj;شود، تصمیم می&amp;zwnj;گیری یک قیچی هم به موهایت بزنی، به خانه می&amp;zwnj;آیی زیر دوش برخلاف همیشه که بغضت را می&amp;zwnj;ترکانی، این بار لبخند می&amp;zwnj;زنی و سعی می&amp;zwnj;کنی اجزای صورتش را مجسم کنی، نمی&amp;zwnj;شود قطرات آب مانع است، شامپو، شامپو بدن، لوسیون حمام، نرم&amp;zwnj; کننده مو و ... تمام، می&amp;zwnj;آیی بیرون لوسیون بعد از حمام، نرم کننده پوست، خوشبو کنندۀ مو، ناخن&amp;zwnj;هایت را سوهان می&amp;zwnj;کشی، لاک&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;ریزی جلویت رنگی که می&amp;zwnj;خواهی را پیدا می&amp;zwnj;کنی، دور اول لاکت را می&amp;zwnj;زنی، دانه دانه ناخن&amp;zwnj;ها را نگاه می&amp;zwnj;کنی، دراز می&amp;zwnj;کشی، چشمانت را می&amp;zwnj;بندی و جزء به جزء صورتش را مجسم می&amp;zwnj;کنی، پایین&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;آیی به قفسه سینه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;رسی و غرق در لذتی که فردا سر بر سینه&amp;zwnj;اش با شنیدن تپش&amp;zwnj;های منظم قلبش آرام می&amp;zwnj;گیری. بعد چشمت می&amp;zwnj;رسد به بازوانش که قرار است فردا روز محاصره&amp;zwnj;ات کنند. لاک خشک شده، دور دوم را هم بر ناخن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشی و تا بخواهد خشک شود در خیال به آغوشش می&amp;zwnj;خزی، معتدل&amp;zwnj;ترین آتش است این آغوش. موهایت را سشوار می&amp;zwnj;کشی. برق ناخنت را هم می&amp;zwnj;زنی. آن چه قرار است در کیفت باشد می&amp;zwnj;رود سر جایش. یک بار دیگر از نظر می&amp;zwnj;گذرانی که قرار است چه بپوشی می&amp;zwnj;دانی مشکی&amp;zwnj;ست تمام قد، مشکی رنگ مشترک&amp;zwnj;تان است و می&amp;zwnj;دانی کدام رنگ رژ لب و کدام عطر، باید مست شود. آماده&amp;zwnj;ای. همه چیز مرتب است. می&amp;zwnj;خزی زیر پتو کنارش، باران هم می&amp;zwnj;بارد و لب بر لبش می&amp;zwnj;گذاری و صدای زنگ موبایل. برنامه تغییر می&amp;zwnj;کند. او نمی&amp;zwnj;آید. همه چیز به هم می&amp;zwnj;ریزد،به همین سادگی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/340</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9267505/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9267505</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 20:30:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هراس جاده</title>
      <description>&lt;p&gt;.................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;وقتی برایش از هراس نبودنش می&amp;zwnj;گویم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;چنان نگاهم می&amp;zwnj;کند انگار که هرگز نرفته بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;می&amp;zwnj;گویم تو مثل پرنده&amp;zwnj;ای هر جا دلت بخواهد پرواز می&amp;zwnj;کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;همیشه من می&amp;zwnj;مانم چشم براه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&amp;zwnj;چنان نگاهم می&amp;zwnj;کند یعنی هنوز که نرفته&amp;zwnj;ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;گوشه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نشینم و زانوی غم&amp;zwnj;هایم را محکم بغل می&amp;zwnj;گیرم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;و حواسم به اوست که رد نگاهش را گم نکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;وهم رفتنش مرا در خود می&amp;zwnj;بلعد&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;بازوان توانمندش که محاصره&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;کنند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;حلقه آغوشش که تنگ&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;بوسه&amp;zwnj;اش را که می&amp;zwnj;گذارد بر پیشانیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;لبش که مماس می&amp;zwnj;شود بر لبم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;می&amp;zwnj;داند، می&amp;zwnj;دانم وقت تمام است باید برود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;می&amp;zwnj;دانیم که جاده حریف قدری است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/339</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9242344/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9242344</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 12:05:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قال و مقال</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;رو در روی آینه ایستاده&amp;zwnj;ام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;چشم در چشمش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;خطی کناره چشمانم خودنمایی می&amp;zwnj;کند&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;دست می&amp;zwnj;کشم و ناگاه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;رگ&amp;zwnj;های دستم رخ می&amp;zwnj;نماید که چه زود پیر شدی دخترک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;رگه&amp;zwnj;های نقره&amp;zwnj;ای لابه&amp;zwnj;لای موهایم را می&amp;zwnj;کاوم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;با خود می&amp;zwnj;اندیشم،باید موهایم را به دست مشاطه&amp;zwnj;گر بسپارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;کرم ضدچروک،کرم دور چشم، کرم مرطوب کننده، رژ لب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;رژگونه&amp;zwnj;ایی که پریده رنگ&amp;zwnj;ام، را بپوشاند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;آه عطرم کجاست؟ می&amp;zwnj;خواهم مستت کنم، می&amp;zwnj;کند آیا؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;قطره اشکی که فرو می چکد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;و یک نگاه دوباره تر به آینه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;وبه خود می گویی، بی خیال این قال و مقال&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 14.25pt; widows: 2; margin: 0cm 0cm 0pt; orphans: 2; background: black; word-spacing: 0px; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: #e1d3b3; font-size: 10pt;" lang="AR-SA" dir="rtl"&gt;و به فکر فرو می&amp;zwnj;روی که کجا به خاک بسپارندت بهتر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/338</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9192182/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9192182</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Mar 2012 19:42:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نود خیال خام گذر کرد و گذر نکرد یارم</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;..................................................&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آن سال&amp;zwnj;ها، بادهای بهاری وزیدن می&amp;zwnj;گرفت و رگبار بی&amp;zwnj;امان بود،لاله&amp;zwnj;زارها و گندم&amp;zwnj;زارها چشم&amp;zwnj;نواز.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ازسپیده بر بام بودیم، نه صبور بودیم و نه خموش.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آن سال&amp;zwnj;ها اواخر اسفند ماه، برای عید شیرینی می&amp;zwnj;پختیم،مادر بود، مادربزرگ بود، خاله هابودند؛&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آسمان صاف بود و پرستاره، درکوچه با همسالان&amp;zwnj;ام بازی می&amp;zwnj;کردیم، تن را لباس بهاری می پوشاند،هر سال کهنه&amp;zwnj;ها رها می شد و هرچیز نو به ارمغان می آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما این سال ها، آه این سال ها... به دنبال دوست رها شدم، دوست "جان" است و در بهار یاد دوست "خود ِجان" است و قصه دوست به قصه&amp;zwnj;های روزگار گذشته، شباهت هیچ نداشت. دوست که باشد،توشه&amp;zwnj;ها دور،دشت&amp;zwnj;ها باز،چشمه&amp;zwnj;ها ایستاده،کوه&amp;zwnj;ها پَرت، ده&amp;zwnj;هاخواب، ابرها باران، کالبدها خشکیده. و سراب، سراب بودن که در برمی&amp;zwnj;گیرد تو را و هرچه می&amp;zwnj;روی به آن کاروان&amp;zwnj;سرای کهنهٔ متروک در هم شکسته نمی رسی و هرچه دست دراز تر می&amp;zwnj;کنی به گرفتن ِ او، کمترمی&amp;zwnj;یابی. هرچه پیش ترمی&amp;zwnj;روی چشم ها خیس تر می&amp;zwnj;شود و شب آتشی است به جانت.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از دور سایه لرزان است و باغ&amp;zwnj;های سیب آفت زده و شکوفه گیلاس&amp;zwnj;ها پلاسیده و عکس لرزان او در رود، رودخانه شور کم آب، ودر کوچه پس کوچه های شهر، گندآّب بوی بهار را باخود می برد. با این همه تو در هذیانی که دوست هنوز باقی است و نام او.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;لا لا،لالایی،لالایی،لالا،لالایی،بمیر تنهایی،لالا،لالایی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چه خیال خامی بود هوس سر برشانۀ تو گذاشتن و چشم در چشم تو بودن به گاه تحویل این سال.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;چه تمنای محالی بود بازی انگشتانت با موهایم،آغوشت،بازی لبانم با لبانت،آه لبانت،لبانت،لبانت و من مست و هوشیار.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/337</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9147058/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9147058</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Mar 2012 00:55:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تا... و تا... و تا...</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;.......................&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;یک هو می&amp;zwnj;بینی همه چیز جمع می&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;و خسته&amp;zwnj;ات می&amp;zwnj;کند&amp;nbsp;&lt;br /&gt;از درد دست راست بگیر&amp;nbsp;&lt;br /&gt;که از انگشتان شروع می&amp;zwnj;شود و تا پشت گردن ادامه پیدا می&amp;zwnj;کند&lt;br /&gt;و باید با دست چپ جابه&amp;zwnj;جایش کنی&lt;br /&gt;تا سردردهایی که امانت را می&amp;zwnj;برد&lt;br /&gt;تا خواب&amp;zwnj;آلودگی این قرص&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;تا خوابم نمی&amp;zwnj;بَرد ها&lt;br /&gt;تا تحمل این شهر&lt;br /&gt;تا مهمان ها و مهمانی&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;خودی&lt;br /&gt;تا نبودن تویِ لعنتی&lt;br /&gt;تا دلتنگی&amp;zwnj;های گاه و &amp;nbsp;بی&amp;zwnj;گاه&lt;br /&gt;تا... تا... تا...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/335</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9132926/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9132926</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 11:24:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان خامه ندارد شرح نکبتی اهواز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;..........................................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سفرم همیشه از همین جا شروع می&amp;zwnj;شود که آرایشگاه&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;روم، وقت بازگشت همینطور با عجله چشمی می&amp;zwnj;گردانم به ویترین&amp;zwnj;ها بی آنکه توقف کنم، می&amp;zwnj;گذرم با سرعت و هر چه را از نظر گذشت همان می&amp;zwnj;شود چشم&amp;zwnj;چرانی&amp;zwnj;ام بر کالاها. خرید عید دوست ندارم، به این می&amp;zwnj;ماند که خودت را بفریبی که امسال با دیگر سال&amp;zwnj;ها متفاوت است و درست از اولین روز سال جدید سرت کوبیده می&amp;zwnj;شود به دیوار تکرار و روزمره&amp;zwnj;گی زنده&amp;zwnj;گی. امسال هم به رسم معهود آرایشگاه رفتم، تند تند از کنار ویترین&amp;zwnj;ها گذشتم، حتی احساسم این بود که در حال دویدن و فرار هستم. به خانه که رسیدم، سر و سامان دادم به آن چه که باید. چمدان را گذاشتم وسط اتاق، در کمد لباس ها را باز کردم و از آنچه لازم بود برداشتم. حالا نوبت لوازم آرایش بود. بعد با خودم گفتم: خوب که چه؟ تو که نمی&amp;zwnj;خواهی بیایی. بعد فکر کردم بی&amp;zwnj;خیال مگر یک کیف کوچک به اندازه کف دست چقدر جا می&amp;zwnj;گیرد. حالا نوبت عطر شده بود، که بی عطر مرا زندگی مباد. چند کتاب از کتاب&amp;zwnj;خانه جدا کردم و از کشوی میز تحریر دوربین، دفترچه خاطرات امسال، که به عادتِ چند سال گذشته، روز بیست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;هشتم اسفند، سوزانده می&amp;zwnj;شود. تقویم نود&amp;zwnj; و &amp;zwnj;یک، نود و یک؟ چرا قلبم تیر کشید؟ بی&amp;zwnj;خیال، انواع شار&amp;zwnj;ژر، ام&amp;zwnj;پی&amp;zwnj;تری&amp;zwnj;پلیر، مترجم جیبی، عینک، و... و قفل&amp;zwnj;های چمدان&amp;zwnj; که چفت می&amp;zwnj;شوند و من که سنگ می&amp;zwnj;شوم از تصور روزهای سخت و تلخی که قرار است در این شهر بگذرانم. دلم فشرده می&amp;zwnj;شود از هجوم گزندهٔ خاطراتی شوم که با هر بار قصد سفر به اهواز زنده می&amp;zwnj;شوند. چه خوش سعادت&amp;zwnj;اند آنان که رسم بی&amp;zwnj;خیالی می&amp;zwnj;دانند،آنان که می&amp;zwnj;دانند چگونه سهرابِ یاد کُشَند.من نیز بخت خویش می&amp;zwnj;آزمایم در بی&amp;zwnj;تفاوتی، جامم را لبریز می&amp;zwnj;کنم، سیگاری می&amp;zwnj;گیرانم. پنجره را تا انتها باز می&amp;zwnj;کنم، در هرهٔ آن می&amp;zwnj;نشینم و پاهایم را به بیرون آویزان می&amp;zwnj;کنم.قربانی می&amp;zwnj;خواند: "ای کبوتر از آشیان کردی کرانه." یادم باشد شارژر لپ&amp;zwnj;ناپ را بردارم. چه فراموش&amp;zwnj;کار شده&amp;zwnj;ام این روزها. سردم است، لرز می&amp;zwnj;کنم، صدایت در گوش یادم طنین می&amp;zwnj;اندازد: " سرما می&amp;zwnj;خوری دیوانه ". باد دمی بی&amp;zwnj;هیچ واسطه گیسوانم را به بازی می&amp;zwnj;گیرد، آب راکد دریاها در دلم می&amp;zwnj;لرزد. چه خیال خامی بود پیش از این سفر امید بستن به دیدارت. تْرَکْ بعدی شروع شده و قربانی می&amp;zwnj;خواند: " زبان خامه ندارد سر بیان فراق، وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق، سری که بر سر گردون به فخر می&amp;zwnj;سودم، به راستان که نهادم بر آستان فراق". در این رفتن خیس می&amp;zwnj;خورم و اشک&amp;zwnj;هایم این حادثه را اعتبار می&amp;zwnj;بخشد و من در هر سطر تو را دوباره در کنارم می&amp;zwnj;نویسم. موبایل که زنگ می&amp;zwnj;خورد خنجری است بر هدف که کجای کاری دیوانه فاصله در میان است. سوت قطار به یادم می&amp;zwnj;آورد که چگونه می&amp;zwnj;توان زنده&amp;zwnj;زنده و نفس&amp;zwnj;کشان، مُرد. ریسهٔ ماهیان مُرده در کنارهٔ کارون با انزجار تشییع می&amp;zwnj;شوند. در آخرین سوت قبل از حرکت قطار مسخ می&amp;zwnj;شوم و دلم را جا می&amp;zwnj;گذارم. چگونه می&amp;zwnj;توان مرگ را توصیف کرد وقتی سهمی از نمی&amp;zwnj;دانم&amp;zwnj;های توست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://heysa.persianblog.ir/post/333</link>
      <author>صبور بانو</author>
      <comments>http://heysa.persianblog.ir/comments/1415/9106895/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1415.post-9106895</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Mar 2012 20:53:44 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
