لبان‌ش بسوزاند لبان‌ت

پاهام می‌لرزید. سرم گیج می‌رفت و چشام سیاهی. سکندری خوردم و احساس بی‌وزنی کردم، میان زمین و آسمون معلق بودم. یک‌هو از جا کنده شدم. خودمو تو بغل‌ش دیدم. من رو به خودش چسبونده بود. چشام رو که دوباره باز کردم با اخم و چشای نم‌دار نگام ‌کرد و با صدایی عصبانی ولی مهربون گفت: لعنتی چرا مراقب خودت نیستی. دلخور از عتابی که متوجه‌ام کرده بود گفتم: ولم کن. صداش بلندتر شد که: مراقب خودت نیستی، یه کم حواستو بده به خودت.  کلافه شده بودم از فشار حلقه‌ی بازوش دور تن‌م. از این همه خشم نگاهش نزدیک به نگاهم. اشکم چکید. گفت: ش‌ش‌ش آروم باش. گریه نکن. می‌دونی که اشکت به هم‌ام می‌ریزه. با سرانگشتاش اشکم رو پاک کرد. می‌خواستم بگم...  می‌خواستم بگم... گرمای لباش ساکتم کرد. 

/ 0 نظر / 17 بازدید