سیلی سخت بایدت تا دگرت مست نگردی

ادعای آدم‌ها سربه‌فلک می‌کشد. در خیلی جاها. مانند من که می‌گفتم: مـــــن، من و مستی! حریف می‌طبلم در این میدان. یک شب‌هایی آنقدر خرابی و به‌هم‌ریخته، این‌قدر پاشیده‌ای و از درون خون‌ت به غلیان که چاره نمی‌یابی جز فراموشی و می‌نوشی، بد هم می‌نوشی. درست مثل دیشب که بد نوشیدم، باید رفتاری می‌داشتم مثل همیشه که نداشتم. برداشت‌ها دیگر جور شد. شده بودم کس دیگری. نه که خیلی متفاوت باشم. نه همان‌طور ساکت و تماشاچی چون همیشه. منتهی آن‌جا که باید شمشیر از رو می‌بستم و قداره می‌کشیدم با ترس گذشتم. سکوت کردم. تنها با آن شخص روبه‌رو جنگی کردم نرم به شیوه‌ی احمقانه‌ی خودم. اما آخ یک جمله که می‌شنوی از یک عزیز:"نظرم راجع بهت عوض شد." چنان سیلی‌ای می‌شود و می‌خورد بیخ گوشت و چنان مستی را از سرت می‌پراند که سرت را پایین نگه می‌داری و تن می‌دهی به قضاوت و حکم و اجرایش.  این مستی و دردش را تا آخر عمر به خاطر داری و چنان برایت گران تمام می‌شود که دگرت مِی ننوشی به عمر باقی‌مانده.

/ 0 نظر / 13 بازدید