هان ای رسوا

وارد اتاق که شدم، دیدم دفتر دست‌نوشته‌هام دستش‌ه. لرزیدم. دستپاچه شد و گفت: دیدم دفترت بازه، وَ، وَ، وَ، تو چرا رنگت پریده؟ نفسم بالا نمی‌اومد. قلبم به کوبش افتاده بود. گفتم: نه خوبم. گفت: می‌خواستم بگم نهار حاضره. گفتم: الان میام. سر میز سعی می‌کردیم نگاهمون به هم نیافته.

/ 0 نظر / 10 بازدید