سهم من

سهم من از زندگی اتاقی می‌بایست، تختی و جام شرابی، سیگاری که بر لب تو روشن شده باشد و با دست تو بر لب‌م گذاشته شده باشد و آغوش‌ت. آه، آغوشت آغوشی که ندارمش. آه تو، تویی که ندارمت. سهم من از این زندگی اتاقی است و تختی و سیگاری که به تنهایی دود می‌کنم و دلتنگم، لعنتی دلتنگم. بیا.

/ 4 نظر / 20 بازدید

خیلی همدردیم

ستایش

صبورم سال نو مبارک ایشالا سلامت و شاد زندگی کنی.[گل]

گامبا

[تایید]

بهاره

این قدر درد توی نوشته هایت هست..این قدر درد مشترک هست...که طاقت نیاوردم همه شان را بخوانم...به چهارمی یا پنجمی که رسیدم دیدم نه! نمی شود...دارم خفه می شوم...حوصله درد ندارم..خیلی وقت است که از گریه دورم...حوصله اشک ندارم...حوصله غم ندارم...آن قدر داشته ام که حالا کرخ شده ام...بی حس شده ام...بی رمقم...وبلاگت در فیوریت لیست ام قرار دارد...نگهش می دارم إاما نمی خوانمش!